سی و سه ماهگی یاشار

اول بهمن شب تولد شایا پسر عمو ساسان بود که چند تا بچه دیگه هم بودن و یاشار کلی بازی کرد و آخر شب هم که داشت از خستگی غش میکرد و حتی رفت تو اتاق که بخوابه باز تا صدای بچه ها رو میشنید میومد بیرون و خلاصه حسابی خوش گذروند. 

جمعه سوم بهمن هم صبح رفتیم کارتینگ آزادی و  قبلش هم کنار پیست موتور سواری واستادیم تا یاشار پریدن موتورها رو تماشا کنه. از اونجا هم رفتیم هایپر استار که ناهار بخوریم و یاشار تو شهر بازی اونجا هم کلی بازی کرد.

 

چهارشنبه هشتم یاشار وقت سلمونی داشت و پدرمون در اومد تا رفتیم و برگشتیم اینقدر که ترافیک بود. جوری که یاشار رفتنی تو ماشین خوابش برد ولی اونجا که رسیدیم خیلی آقا بود و ایندفعه حتی غر هم نزد بعدشم برگشتیم خونه مامان شهین و خاله بهین و خاله ساناز هم اومدن پیشمون و یاشار هم کلی خوش گذروند. 

پنجشنبه نهم هم خونه عمه خانم یعنی عمه مامان شهین دعوت بودیم که اونجا هم حسابی خوش گذشت و آقا یاشار معرکه گرفته بود و روی میز ضرب میگرفت و همه رو وادار میکرد بخونن. 

جمعه ظهر هم برای ناهار رفتیم پالادیوم و بعدش هم شهر بازی همونجا که با اینکه جمع و جور و خلاصه بود من خیلی خوشم اومد، روشن و تمیز بود و یاشار هم کلی بازی کرد. 

دوشنبه سیزدهم رفتیم خونه مامان شهین که مسیر ۶-٧ دقیقه ای رو نزدیک به یکساعت تو راه بودیم اونقدر که ترافیک بود، بعدشم وقتی رسیدیم هرچی دور زدیم جای پارک پیدا نکردیم و شانس آوردیم که دایی میخواست بره بیرون و ما تونستیم ماشین رو تو پارکینگ بزاریم مگر نه یکساعت هم طول میکشید تا همین مسیر رو برگردیم خونه. اینم از محسنات نمایشگاه بین المللیه  مخصوصاً وقتی ۵ تا نمایشگاه با هم باشه.

عصرش هم برای خرید با بابایی رفتیم هایپر استار که بازم نزدیک به دو ساعت تو راه بودیم ولی بعد از خرید و شام یاشار تو شهر بازی اونجا بازی کرد و خوش گذروند. 

پنجشنبه شانزدهم بهمن شب مامان بزرگها و پدر بزرگ و عمه و پسر عمو ها و خاله بهین و خاله ساناز خونه ما دعوت داشتن و حسابی به یاشار خوش گذشت. مخصوصاً که خاله ساناز شب پیشمون موند و جمعه هم کلی با یاشار بازی کرد. البته همون شب عمو نیما و خاله پانی هم رفتن استرالیا برای ادامه زندگی. صبحش کلی باهاشون حرف زده بودیم ولی خوب چون مهمون داشتیم نمیتونستیم بریم بدرقشون. ایشالا همه دوستای خوبمون هر جا که هستن همیشه موفق باشن. 

اما پنجشنبه بیست و سوم بهمن هم تولد ساناز جون دختر عمه یاشار بود که رفتیم و جای همگی حسابی خالی خیلی بهمون خوش گذشت و یاشار هم کلی برامون آواز خوند و سه تار زد. 

چهارشنبه بیست و نهم بهمن هم همه دوستای دوران دبستان مامانی دور هم جمع شدن آخه یکی از همکلاسیهامون بعد از سالها از هلند اومده بود و پسر کوچولوش رو هم با خودش آورده بود که ٢-٣ ماه از یاشار کوچیکتر بود. و خاله ونوس هم سوفیا جون رو با خودش آورده بود و خلاصه علاوه بر ما دوستای قدیمی بچه ها هم کلی باهم بازی کردن. 

یاشار و یولیوس پسر خاله سارا:

یاشار و سوفیا و یولیوس:

تصمیم دارم از بعد از عید به یاری خدا یاشار رو بزارم مهد کودک که هم خودش انرژیش تخلیه بشه و با بچه های دیگه بازی کنه و هم اینکه من یه خورده به کارای خودم برسم. یکی از دوستامون یه مهد خوب توی مقدس اردبیلی بهم معرفی کرد که یه روز با یاشار و بابایی رفتیم اونجا رو دیدیم . واقعاً مهد کودک بی نقصی بود. خیلی هم خوشم اومد ولی به نظرم یه مقداری شهریه شون زیاد بود و به نظر من لازم نیست برای مهد کودک آدم یه همچین هزینه ای بکنه. البته ساختمون مهد خیلی بزرگ بود و خوب اجاره ها تو اون منطقه سرسام آوره ولی...

خلاصه اون روز وقتی من و بابایی داشتیم با مدیر مهد حرف میزدیم یاشار رفته بود سر کلاس  و سریع با همه جور شده بود و به زور برش گردوندیم خونه. 

الانم یه دو هفته ای میشه که تمام شبها بعد از خواب یاشار من تو اینترنت نظرات مختلف راجع به مهد کودک های مختلف رو میخونم. با خیلی هاشون هم تماس گرفتم ولی هیچکدومشون شهریه رو تلفنی اعلام نمیکنن . با این شلوغی روزهای آخر سال هم خیلی هنر کنیم روزی یه مهد رو بتونیم سر بزنیم. 

اگه شما دوستای خوبمون هم بتونین در مورد مهد بهم راهنمایی بدین خیلی ممنون میشم. ترجیحاً سمت سعادت آباد.

هنوز هم کارای مربوط به عید رو انجام ندادم فقط تنها کاری که کردم خرید لباسای یاشار بوده. کل خونه تکونیم هنوز مونده. فقط چندتا از کمدها رو مرتب کردم. حالا خدا میدونه که چجوری میخوام برسم.

برای عید هم هنوز برنامه مشخصی نداریم احتمالاً یه سر بریم شمال ولی هنوز قطعی نشده.

ایشالا که این ماه آخر سال 93 هم به خوبی و خوشی سپری بشه و هیچکدوم از بچه ها سرما نخورن و مامانا هم بتونن همونجوری که دوست دارن برای سال جدید تدارک ببینن .

همتون رو به خدای مهربون میسپرم.

/ 0 نظر / 98 بازدید