سال جدید

سلام به همه،

سال جدید هم شروع شد، امیدوارم که برای همه سال پر بار و پر برکتی باشه.

خاطرات نی نی رو از آخر اسفند پیگیری میکنیم. خوب 4 شنبه سوری همونطور که فکر میکردم نشد که بریم خونه ی خاله ساناز و من و بابایی خودمون تو خونه ی بدون فرش و بدون میز واسه خودمون جشن گرفتیم.

27 اسفند بالاخره فرشها و میزهامون رسید و روزای آخر سال هم به تدارک سفره هفت سین و کادو کردن عیدیها و از این قبیل کارها گذشت. امسال قبل از سال تحویل همه رفتن مسافرت از دوستامون گرفته تا فامیل و ما هم مجبور بودیم بمونیم خونهناراحت. البته چند روز اول رو مامان شهین هنوز تهران بود و ناهار روز اول عید رو ما پیش اون بودیم.

اینم عکس سفره هفت سین ما:

روز دوم عید هم مامان شهین و دایی علی و درسا جون برای شام اومدن پیش ما و اتاق نی نی رو دیدن و با وسایلش کلی ذوق کردن.

توی تعطیلات بابایی مجبور بود یکی دو روز بره سر کار ولی روزایی که خونه بود مامانی رو میبرد بیرون و یه چرخی تو شهر میزدن که البته امسال تهران مثل همه ی عید ها نبود و حسابی شلوغ بود و حتی گاهی تو ترافیک میموندیم! ولی به هر حال خیلی خوب بود . یه روز خواستیم بریم کاخ سعدآباد ولی وقتی خواستیم از تو سایت ساعات بازدید رو پیدا کنیم دیدیم که چه ترافیکی بوده توی کاخ و واسه همین منصرف شدیم و رفتیم کاخ نیاوران که اونجا هم حتی تا شعاع 1 کیلومتری جای پارک پیدا نکردیم. اما بازم بی خیال نشدیم و رفتیم موزه رضا عباسی که خیلی خیلی هم خوش گذشت و تو راه برگشت هم رفتیم یه رستوران گیلکی جدید به نام "بنه" ناهار خوردیم که جای همه خیلی خالی بود.

یه روز هم رفتیم واسه نی نی خرید های باقی مونده رو انجام بدیم ولی عملاً همه جا تعطیل بود و نشد.

مامان حبیبه و بابا حسین هم روز 3 فروردین از پیش عمو پیمان برگشته بودن و میخواستن روز ششم برن سمت اردبیل تا آخر عید، برای همین هم ما پنجم شام رفتیم پیششون که مامان حبیبه برامون یه آش دوغ خیلی خوشمزه درست کرده بود و حسابی به مامانی چسبید.

یه روز دیگه هم ناهار بابایی و دایی علی مسابقه پیتزاپزی گذاشتن و کلی خرید کردیم و رفتیم خونه مامان شهین که البته خودش نبود ، رفته بود شمال ولی اونجا بابا و دایی برامون پیتزا درست کردن که البته بابایی مسابقه رو برد.لبخند

خلاصه تعطیلاتمون اینطوری گذشت تا روز سیزدهم که با بابایی رفتیم تا پارک قیطریه که وحشتناک شلوغ بود ولی یه کم راه رفتیم و بعدشم رفتیم" سال سال" فرمانیه و ماست بستنی خوشمزه خوردیم و برگشتیم خونه.

روز 15 فروردین هم مامانی وقت دکتر داشت و خدا رو شکر دکتر گفت که همه چی مرتبه و دیگه باید 2 هفته یه بار برای چک آپ برم. این آخرین عکس پسمل دسته گلمه که روز 18 اسفند گرفته:

مامانی قربون اون صورت خوشگلت بشه آخه.

اینم عکس پای خوشگلشه:

راستی دکتر گفت که نی نی چرخیده و سرش پایینه دیگه.

اما براتون بگم از اینکه مامانی روز 12 فروردین به خاله ی خودش یعنی خاله بهین زنگ زده بود که بره برای عید دیدنی (چون خاله تهران نبود و تازه یازدهم برگشته بودن ) و خاله هم گفته بود که خودش خبر میده که کی آمادگی دارن که بریم برای عید دیدنی و برای پنجشنبه شام دعوتمون کرد خونشون و از قضا پنجشنبه هم تولد مامانی بود.

اما روز 16 فروردین شام همه رفتیم خونه ی عمه پرستو که کلی خندیدیم و دختر عمه سانازی هم کلی برامون ساز زد و همه خوندن و خیلی خوش گذشت و پنجشنبه که تولد مامانی بود عمو کامیار اومده بود تهران و کادوی مامانی رو براش آورده بودکه اینجوری کلی خوش به حال مامانی شد دست عمو کامی و خاله راحیل درد نکنه.شب هم رفتیم خونه ی خاله بهین که دیدیم خاله با بچه هاش مامانی رو سورپرایز کردن و براش تولد گرفته بودن. دست خاله بهین و عمو حسین و عمو ساسان و خاله شبنم و عمو آرش و خاله سانازی درد نکنه. اینم عکس اون شب مامانی و نی نی:

جمعه شب هم تولد فرناز ( دختر خاله ی بابا سامان) بود که تازگی با میلاد( پسر دایی بابایی) نامزد کردن و شب اونجا بودیم. جای همه خیلی خیلی خالی بود حسابی بزن و برقص بود و خوش گذشت حتی مامانی هم با این شیکم پا شد و یه خورده قر داد!لبخندخجالت ولی خوب در عوض شنبه رو کامل تو رختخواب بود چون سه شب پشت هم مهمانی رفتن حسابی خسته اش کرده بود.

نی نی هم دیگه هزار ماشاالله واسه خودش مردی شده و انگاری جاش تنگ شده، حرکاتش کاملاً از روی شکم معلومه و دیگه داریم واسه اومدنش روز شماری می کنیم.

/ 4 نظر / 14 بازدید
مامان حبه

[لبخند] سلام - از آشناييتون خوشحالم - اميدوارم پسرك هامون سالم و شاد بدنيا بيان

بابایی

سلام سلام خاله بزغاله علیک سلام خاله برغاله ببین عزیز دلم دیگه داریم لحظه شماری میکنیم تا بیای ، خیلی دلمون واسه شما تنگیده ، امروز به جایی رسیده بود که همش داشتم تصورت میکردم گل پسر بابا. راستی دیروز مامانی و بنده برای شما دفترچه لحظات بیاد موندنیتو پر کردیم تا بعدناً بخونیش و یادت بیاد که چه اتفاقایی از وقتی تو دل مامانی بودی تا زمانی ک بزرگ بشی برات پیش اومده. مامانی عزیزم شما هم دستتون درد نکنه که همیشه به فکر نوشتن این وبلاگی عشقم. آها راستی مامان اسم شمارو هنوز به کسی نگفته همه هم لجشون در اومده تا حدی که مامان شهین دیگه صدات میکنه آقا رضا[نیشخند] جیگر هر دوتانو بوس بوس

یه دوست

سلاااااااااااام خوبی؟ نینیت خوبه؟ هنوز به دنیا نیومده براش سنگ تموم گذاشتید چه برسه وقتی بدنیا بیاد... ان شاءالله به سلامتی ببه دنیا بیاد خوش قدم باشه وقتی به دنیا اومد من بازم میام از سایت زیباش دیدن میکنم[قلب]

خاله راحیل

1.آخه تو چه قدر شبیه باباتی پسر کوچولو.یه ذره نباید به مامانت میکشیدی آخه. 2.قابل شما رو نداشت بهترین خاله ی دنیا 3.باز هم تولدت مبارک.اولین تولدت که در حاملگی گذشت. 4.کلیییی بوس.خیلی دلتنگتم خاله نسترن 5.نی نی ما همه خیلی دوستت داریم و منتظرتیم 6.دارم ردیف میکنم که بیام بعد از به دنیا اومدنت چند روز پیشت بمونم.