35 و 36 ماهگی و تولد 3 سالگی یاشار

روز اول فروردین ٩۴ بعد از تلفن بازی ها اول از همه رفتیم دیدن عمه خانم که عمه مامان شهین هستن و در حال حاضر تنها بزرگتر فامیل. از اونجا هم ناهار رفتیم پیش مامان شهین و شب هم رفتیم پیش مامان حبیبه اینا. 

عصر روز دوم دایی علی و خاله درسا اومدن پیشمون. یاشار هم که از من و باباش یه چادر عیدی گرفته خاله درسا رو برده بود تو چادرش و کلی باهاش بازی کرد. کلاً از وقتی چادرش رو باز کردیم روزی هزار دفعه مجبوریم بریم مهمونی خونه یاشار و بعد از ظهر ها هم به سختی تو همون چادر میخوابه. 

صبح زود روز پنجم با عمو ساسان و خاله ساناز و شایا جون راه افتادیم به سمت محمود آباد. خدا رو شکر جاده خیلی خوب بود و نزدیک ساعت ١١ رسیدیم. البته تو راه چند بار هم واستادیم و صبحانه خوردنمون هم طولانی بود. 

ایندفعه مثل پارسال خیلی خوش نگذشت چون اکثراً هوا خراب بود و حتی روزایی که آفتاب بود هم خیلی سرد بود و بیشتر مجبور بودیم تو خونه بمونیم. یکشنبه نهم هم برگشتیم تهران که اول راه به شدت مه بود ولی بعدش هوا هم خوب بود و جاده هم شکر خدا خلوت بود. 

دهم صبح عمو پیمان از سبزوار راه افتاد به سمت تهران و مامانی جون حبیبه و ددی جون هم از اردبیل برگشتن. واسه همین شب دهم ما هم رفتیم اونجا و جای همگی خالی کلی خوش گذروندیم. 

یازدهم صبح هم رفتیم باغ موزه نگارستان که کلی برنامه داشت و یه فیلم کوتاه از ساخته های عمه پرستو اونجا اکران میشد و فضاش هم خیلی عالی بود و یاشار کلی بازی کرد و عکس گرفت. 

چهارشنبه دوازدهم صبح رفتیم دلفیناریوم برج میلاد و نمایش شیرهای دریایی رو دیدیم که خیلی جالب بود و آخرش هم یاشار با یکی از شیرهای دریایی عکس گرفت. عصر همون روز هم خاله گلایل و عمو پیام و علی جون اومدن پیشمون عید دیدنی و برای مامانی هم تولد گرفتن. دستشون درد نکنه. آخه تولد مامانی ١٧ فروردینه و چون وسط هفته بود زحمت کشیده بودن پیشاپیش تبریک گفتن. 

روز سیزدهم ناهار منزل مامان حبیبه دعوت بودیم که قبلش با عمه پرستو رفتیم ژوراسیک پارک و خوب بود تا اینکه یاشار هوس کرد بره تو خونه بادی و بازی کنه و همین شد که تو بپر بپر کردن بچه ها سر یکیشون خورد تو دهن یاشار و لبش پاره شد و کلی خون اومد بعدش رفتیم خونه و تا آخر شب همگی پیش مامانی جون و ددی جون بودیم و فامیلهای نازنین بابای یاشار هم اونروز برای مامان نسترن تولد گرفتن و کلی خوش گذشت. 

جمعه هم ناهار رفتیم پیش مامان شهین جای همگی خالی. 

شب یکشنبه شانزدهم دایی علی و درسا جون اومدن خونمون و مامانی رو سورپرایز کردن. و دوشنبه هفدهم که روز تولدم بود هم منزل خاله شاهرخ و عمو حمید دعوت داشتیم که اونا هم برای مامانی تولد گرفته بودن و خلاصه امسال من ۴ تا جشن تولد داشتم. 

پنجشنبه بیستم خاله ساناز میرفت آمریکا برای همین هم چهارشنبه ناهار هنه جمع شدیم خونه مامان شهین که باهاش خداحافظی کنیم. 

شب پنجشنبه هم منزل خاله گلایل دعوت بودیم که برای اینکه با بچه ها مشکلی پیش نیاد یاشار رو گذاشتیم خونه مامانی جون حبیبه که طبق معمول اونقدر بهش خوش گذشته بود که نمیخواست بیاد رفته بود زیر پتو و الکی چشماشو بسته بود که ما فکر کنیم خوابه و خودمون بریم. 

جمعه بیست و یکم هم با داداش ارشیا رفتیم ژوراسیک پارک. اونجا یه سن هست که بچه ها میرن بالا و مسابقه میدن و خلاصه برای بچه ها برنامه اجرا میکنن. یاشار هم رفته بود اون بالا برای خودش با اینکه کوچولو بود و نمیتونست تو هیچ برنامه ای شرکت کنه.

اما خبر مهم ماه گذشته این بود که روز سه شنبه ٢۵ فروردین که تولد دایی علی هم بود اولین روز مهد کودک یاشار هم بود و حسابی بهش خوش گذشته بود و اصلاً نمیخواست که برگرده خونه حتی تا توی پارکینگ هم غر میزد که من خونه نمیام. روز اول یکساعت موند. روز دوم شد یکساعت و نیم. 

روز پنجشنبه ٢٧ فروردین هم یاشار رو برای اولین بار بردیم تئاتر کدو قلقله زن که مخصوص بچه ها بود. خیلی خوشش اومده بود و یکساعت رو راحت نشست و تئاتر نگاه کرد. 

جمعه بیست و هشتم صبح رفتیم عمارت مسعودیه و از هوای تمیز و فضای فوق العاده اونجا حسابی لذت بردیم و یاشار هم تا تونست برای خودش بدو بدو کرد و بازی کرد. ولی از صبح یه سرماخوردگی خفیف داشت که از علایمش فقط آبریزش بینی رو داشت. 

شنبه صبح هم که یاشار رفت مهدکودک یه خورده بی حال بود ولی موند و ناهارش رو هم همونجا خورد و عصر با بابایی بردیمش دکتر و دارو گرفت. ولی بازم از دم در مطب بدقلقی میکرد و موقع معاینه هم فقط گریه میکرد. نمیدونم چرا اینجوری شده. 

عصر روز یکشنبه سی ام فروردین خبر دار شدیم که پسر عمو پیمان به دنیا اومده و اسمش رو هم حسین گذاشتن. الهی که بختش بلند باشه. 

اینم از اخبار فروردین ماهمون که خیلی زیاد بود. 

این بود ماجرای سی و پنج ماهگی شازده کوچولو. اما داستان 36 ماهگی:

ماه اردیبهشت کلاً ماه خیلی بدی بودو نتونستم خیلی خاطرات یاشار رو یادداشت کنم.چون اکثراً طفلی مریض بود و به شدت بهانه گیر شده بود و با هر مریضی اون منم مریض میشدم و بابایی هم این ماه خیلی سرش شلوغ بود و من خیلی دست تنها بودم با یاشار و شبها که یاشار میخوابید منم غش میکردم.

روز 4 اردیبهش رفتیم پارک قیطریه که یه نمایشگاه بود از کارکنان بانک سامان که عمو آرش هم 2 تا عکس اونجا داشت و خودش و خاله ادیسه و آدرین کوچولو هم اومده بودن و یاشار کلی با آدرین بدو بدو کرد.

17 اردیبهشت هم افتتاحیه رستوران عمو ساسان بود که شب رفتیم اونجا و موقع برگشتن یاشار تو ماشین بالا آورد و خلاصه دوباره جمعه صبح رفتیم بیمارستان و این داستانها اینم عکس افتتاحیه:

خلاصه این ماه همش درگیر مریضی بودیم و آخراش هم درگیر مراسم تولد یاشار.

روز 29 اردیبهشت که تولد یاشار بود یه کیک گرفتیم و با بابایی رفتیم مهد کودک و کلی یاشار ذوق کرد. اینم عکسای تولد مهد کودکش:

و

اما پنجشنبه 31 اردیبهشت براش تو خونه تولد گرفتیم که کل فامیل بودن فقط خاله گلایلاینا نتونستن بیان چون جشن مدرسه علی جون افتاده بود همون عصر. صبح هم قرار شد یاشار رو بزاریم پبش مامان حبیبه که من بتونم کارامو بکنم و عصریبا اونا بیاد. کلی گریه زاری کرد تا بره و اونجا هم از ماشین پیاده نمیشد و کلی هم بد قلقی اونجا کرده بود تا عصر که اومد خونه. لباساشو که عوض کردم دیدم که بی حاله و همش میگه دراز بکشیم تا اینکه یهو دوباره گلاب به روتون بالا آورد و تا آخر شب 4 مرتبه این طفلکی استفراغ کرد و من هی لباس عوض میکردم و تو خونه هم گوش تا گوش مهمون نشسته. اونقدر حالش بد بود که یهو گفت میخوام بخوابم و حتی گفتم بیا کادوهات رو باز کنم و یکی دوتاش رو که باز کردم دیدم اصلاًهیچ واکنشی نشون نمیده و میگه بریم بخوابیم که زود خوب شم. و خلاصه اینم از جشن تولدش که به همه کلی خوش گذشت الا به خود طفلکیش. اما عکساشو براتون میزارم. تم امسال تولدش مینیون بود که خودش خیلی دوست داشت. اینا تزیینات خونه بودن:

محتویات گیفت های یاشار به مهمونا:

میز پیش غذا:

میوه جات:

کیک یاشار:

میز شام:

میز کادوها:

دسر:

اینم خود متولد بی حال:

امیدوارم که خرداد ماه بهتری باشه. امسال تا اینجاش خیلی برای من خوب نبوده انشاالله که برای هم شما دوستان گلم سال خوبی بوده باشه و هی بهتر هم بشه و انشا الله که برای ما هم بقیه سالخوب باشه.

نی نی های نازتون رو ببوسین.

بعداً نوشت:

این پست رو من تو خرداد آماده کرده بودم که تا حالا نمیتونستم عکسهاش رو آپلود کنم. امروز هم شانسی شد. نمیدونم کی دوباره بتونم بیام ولی امیدوارم زود بتونم بقیه خاطرات رو ثبت کنم.

مراقب خودتون و دسته گلاتون باشین.

/ 0 نظر / 52 بازدید