دو هفته آخر بارداری

سلام به همگی،

از امروز فقط 15 روز دیگه مونده که نی نی کوچولومون چشماشو رو این دنیا باز کنه. این روزا حالم خیلی متغیره. بعضی وقتها خوب و سرحالم و پر انرژی ،ولی بعضی روزا فقط دلم میخواد تو رختخواب بمونم. کلاً خوابم خیلی بیشتر شده. مثلاً صبح ها بیدار میشم و با بابایی صبحانه میخورم و بابایی رو راه میندازم ولی بعدش دوباره برمیگردم تو رختخواب و یه یکی دو ساعتی میخوابم.البته شرایط هم باعث میشه که این خوابیدن خیلی بهم بچسبه.هوای نسبتاً خنک صبحگاهی بهاری، پنجره اتاق خوابمون که رو به حیاطه، حیاطمون که پر از درخته، درختهایی که همشون برگهای تازه بهاری دارن و سر و صدای گنجشکها، همه دست به یکی میکنن که من حسابی بخوابم لبخند

دیگه پسر کوچولو تو دل مامانی خیلی شلوغ بازی میکنه و گمونم جاش حسابی تنگ شده، چون تموم روز ورجه وورجه هاش از روی شکم و لباس کاملاً مشخصه.

خوب تعریف کنیم از اتفاقات جدید، پنجشنبه هفتم برای شام رفتیم خونه مامان حبیبه ، بچه ها هم همه بودن و مامانی برامون آش میوه درست کرده بود. جای همگی خالی.

عمه پرستو هم هوس آش دندونی کرده بود و قرار شد هفته بعد باز پنجشنبه بریم اونجا و آش دندونی بخوریمنیشخند که قرار شد مامان شهین رو هم با خودمون ببریم.

جمعه هشتم هم داداش ارشیا و خاله ساناز و عمو آرش و ارسلان اومدن پیشمون. خاله و عمو هم که تازه وسایل نی نی رو دیده بودن به این نتیجه رسیدن که دیدن این وسایل هوس برانگیزه و وسوسه کننده است. خاله ساناز هم کلی کالسکه نی نی رو راه برد و تمرین کردخنده

مامانی  دیگه هم ساک نی نی رو بسته و هم ساک خودش رو که اگر لازم شد زودتر برن بیمارستان مشکلی پیش نیاد.

14 اردیبهشت هم طبق قرار قبلی با مامان شهین رفتیم خونه مامان حبیبه و بابا حسین که بازم همگی دور هم بودیم و کلی خوش گذشت. مامانی هم جدیداً خیلی بد عادت شده و هر دفعه که میره اونجا هم کلی میخوره و آخر شب کلی هم غذا با خودش میاره خونه.فکر کنم طفلک بابایی از این کار مامان کلی خجالت میکشه ولی خوب آخه من چی کار کنم ، آشپزی کردن برام خیلی سخت شده. جمعه پانزدهم هم مامان و بابا یه سر رفتن خونه مامان شهین، دیگه کارهای اونجا هم تقریباً تمومه و داره مرتب میشه. اونجا که بودن حامی دوست دایی علی اومد خونشون. آخه حامی هم تازه یه هفته است که عمو شده و عکس برادرزاده خوشگلش رو نشونمون داد. یه نی نی دختر به اسم "الینا".

این روزا خیلیا سراغ تولد نی نی رو میگیرن مثل آرزو جون که دخمل نازش حالا 2 تا دندون درآوردهتشویق و حتی خاله پانی.

یه خبر دیگه اینکه فهمیدیم دایی علی باید روز 2 خرداد بره تایلند برای مسابقات و 13 خرداد برمیگرده. یعنی نه واسه تولد و نه واسه اسم گذاری نی نی نیستناراحت ( آخه اینم داییه ما داریم!!!)

راستی بعد از رایزنی های بسیار به این نتیجه رسیدیم که بعد از بیمارستان برگردیم خونه خودمون، برای من و بابایی دعا کنین که بتونیم از پس کارای نی نی بربیایم. 

دیروز هم که وقت دکتر داشتم و شکر خدا همه چی خوب بود و دکتر با سونوگرافی موقعیت بدن ظریف نی نی رو کامل نشونم داد . آلان دیگه میدونم سرش دقیقاً کجاست و پاهاش چه شکلی تو شیکمم جا شدن و اینکه اونجایی که باهاش خیلی مامانی رو فشار میده کف پاهای کوچولوشه. آخه زور پسرکم خیلی زیاده. در ضمن دکتر گفت که الان نی نی باید حدود 3 کیلو تا 3کیلو 100 باشه و قرار شد هفته دیگه هم واسه آخرین چک آپ برم مطب و بعدش هم که بیمارستان.

این روزای یه خانوم باردار پره از دلهره های عجیب و غریب. دوستای خوبم که بهمون سر میزنین برامون دعا کنین. انشاالله با خبرای خوب بعدی میام.

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
آرین و مامانی

سلام مامان خانمی دو هفته چیزی نیست چشم رو هم بزاری تمومه انشالله که به سلامتی زایمان کنی عزیزم منم خاوبم اینروزها زیاد شده نمیدونم احتمالا از خشتگی آدم یکمی هم راه میره خسته میشه واای نگو پسری ما هم کلی تکون میخوره و کلی هم سفت میشه فکر کنم جاشون تنگ شده راستی شما چند هفته سزارین میشی؟

بابای نی نی

سلام عزیزم خدا رو شکر همه چیز خوبه این 15 روزم زودی میگذره و انشا... جوجه خوشگلتو بغل میکنی و لذت میبری عشقم. راستی یه چیزی جوجه جان تا دیروز من و مامانی فکر میکردیم باسنت یه طرفه و پاهات یه طرف دیگه که اشتباه فکر میکردیم (برعکس بود) واسه همین همیشه مامانی میخواست بزنه به پشتت میزد کف پات که آرومت کنه خیلی خیلی دلمون برات تنگ شده عزیزم بیا که زودی ببینیمت و دورت بگردیم عزیز دل بابا از مامانی هم واقعاً ممنونم که با اینکه خودش مشکلات زیادی داره خیلی حواسش به من هست (عشقم دستتو میبوسم) فکر کنم واسه پست بعدی قرار بشه من بیام عکسای نی نی رو بفرستم. نمیدونم از بس ذوق دارم دارم دیوانه میشم و چرت و پرت مینویسم مراقب خودت باش

مامان ژسر خرداد

سلام خوبی ماه آخرت می دونم سخته ولی می گذره بهش خوب نگاه کن و برای خودت آسون ببین انشا’ اله به سلامتی زایمان می کنی یکی از وجود خودت و باباش بدنیا میاد.پیشاپیش قدمش برات بسازه .[گل]

خاله راحیل

مامانی و بابایی گل،پیشاپیش قدم نورسیده رو به شما تبریک میگم.یادتون باشه که من اولین کسی بودم که بهتون تبریک گفتم. امیدوارم و مطمئنم که قدمش برای همه ی ما خیر و خوبیه. من هم مثل شما اضطراب دارم. و قتی تو مدرسه هستم و موبایلم زنگ میخوره میپرم رو گوشی تا ببینم شماره ی کیه.چون با خودم میگم نکنه نی نی زودتر به دنیا بیاد.البته همه چیز آماده است شکر خدا. امیدوارم سر وقت و صحیح و سالم به دنیا بیای. امیدوارم مامانت هم بهترین زایمان دنیا رو داشته باشه. از الان تجسم میکنم که اولین باری که میام دیدنت تو توی بغل مامانت خوابیدی و مامانت داره قربون صدقه ات میره و بابایی چه قدر خوشحاله. عزیزم خیلی دوستت داریم همگی.

آرین و مامانی

خانمی خوبی؟ یه سوال داشتم من اینروزها شکمم خیلی سفت میشه شبها موقع خواب که اکثرا سفت هست صبح ها هم معمولا سفت میشه و شل میشه بعضی وقتها هم موقع سفت شدن درد دارم میخواستم ببینم شما هم همینطوری میشی یا نه؟ ممنون خانمی بوووووووس

مامان پسر خرداد

مادر ای معنی ایثار تو گل باغ خدایی توی روزگار غربت با غم دل آشنایی مینویسم از سرخط مادر ای معنی بودن مینویسم تا همیشه توئی لایق ستودن آسمانی پر از ستاره٬دشتی پراز گل٬ تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جای دارد که مهرش تا ابد در دلم جای دارد. تو بهترین گل، میان شهر گلهایی تو رنگ آفتابی، شب که میرسد٬مثل ستاره٬ کویا مهتابی روزت مبارک

مامان پویا - احمدی

10 روز دیگه مونده ها [نگران] دلم داره واست تند تند میزنه به خدا می سپرمت[گل]

مامان پسر خرداد

[ماچ]سلام خسته نباشید .نگران نباش به سلامتی زایمان می کنی از این فکر و خیالها راحت می شی. شما بگو خارش داری یا نه ؟ می گن اگه خارش داشته باشی بچه دیگه زردی نمی گیره ؟ این علمی نیست یه وقت خودت ناراحت نکنی شنیدن کی بود مانند دیدن . انشااله زردی نمی گیره .