تولد نی نی

سلام به همه دوستای خوبم، 

مرسی از اینکه در نبود من به اینجا سر زده بودین و با کامنت های قشنگتون کلی خوشحالم کردین.

از بنفشه عزیز ، رقیه جون مامان پویای عزیز ، مریم جون مامان آرین و آرتین، خاله نسرین گل، خاله راحیل و خاله گلایل خیلی خیلی ممنونم ، بابای نی نی که وبلاگ رو چک میکرد برام کامنتاتونو میخوند.

اما براتون بگم از داستان تولد نی نی : صبح 29 اردیبهشت ساعت 2/5 بامداد مامانی احساس کرد که شکمش خیلی درد میکنه و علاوه بر اون یک سری دیگه از علایم زایمان رو داشت ، از اونجایی که تو مطب دکتر بهش توصیه شده بود که هر وقت این علایم رو دید برای اطمینان خاطر هم که شده به بیمارستان مراجعه کنه ، بابایی رو بیدار کرد که برای ویزیت برن بیمارستان- وقتی رسیدن سالن انتظار بیمارستان دی که همیشه شلوغ و پر از آدمه سوت و کور و تاریک بود ، آقای نگهبان آسانسور رو زد و مامانی و بابایی رفتن بخش زنان. توی بخش هم همه خواب بودن ، مامانی رو بردن اطاق زایمان که ماما و پرستار چکش کنننگران.

بعد از اینکه معاینه کردن خانم پرستار گفت خب درد زایمان همینه دیگه و گفت الان به دکتر زنگ میزنم ، دکتر هم گفت اطاق عمل رو آماده کنید که دارم میام .... خلاصه اینکه مامانی گان اطاق عمل رو پوشید و لباساشو کردن تو کیسه که بدن به بابایی و به بابا گفت که به مامان شهین هم خبر بده بیاد بیمارستان.

مامانی رو گذاشتن روی تخت که ببرن اطاق عمل. وقتی از اطاق زایمان اومد بیرون قبل از عمل بابایی و مامان شهین رو دید. جالب اینجا بود که وقتی سرشو برگردوند دید دایی علی هم اومده بیمارستان !!!تعجب

چیزی که مامانی یادش میاد این بود که اطاق عمل خیلی سرد بود و مامانی همش داشت میلرزید.وقتی دکتر شاهرخی اومد تو اطاق عمل و دید هوا سرده همه رو دعوا کرد که چرا زودتر تهویه هوارو خاموش نکرده بودن. بعدشم تا جایی که میشد همه کاراشونو قبل از بیهوشی انجام دادن و دکتر بیهوشی رو صدا کردن. اونم یک آمپول زد تو آنژیو کد دست مامانی و مامانی رفت ........

طبق گفته بابایی حدود 10 دقیقه بعد نی نی رو فرستادن بیرون لبخندو بابا رو صدا کردن که از پشت پنجره ببینه ، عکس پست قبلی مال همون موقع هستش ، یک ساعت بعد هم مامانی رو که همش گریه میکرد و توهم زده بود و هی میپرسید که بچم سالمه رو آوردن تو اطاق. اونجا بود که حسین پدر و مامان حبیبه هم رسیدن بیمارستان.

بعد از اینکه همه اومدن بالا سرم و بهم تبریک گفتن و کلی دلداریم دادن که آروم بشم و گفتن که چه بچه نازی به دنیا آوردم همه رفتن خونه که استراحت کنن.

از اونجایی که نی نی بدون خبر قبلی تشریف فرما شدن یه سری کار بود که بابایی باید انجام میداد واسه همین به عمه پرستو زنگ زد که بیاد پیش مامانی تا بابا بره کار ها رو انجام بده.

مامانی هرچه میخواست که نی نی رو ببینه میگفتن که باید دکترش بیاد آخر سر نی نی رو آوردن که مامانی شیر بهش بده. *** در این لحظه احساس مامانی که برای اولین بار نی نی کوچولوشو رو بغل کرد قابل توصیف نیست ***قلبقلب یه فرشته کوچولو تو بغل مامان بود:

نی نی ما وقت تولد 3/220 کیلوگرم وزنش بود و 47 سانتی متر قدش.طبق پیش بینی مامان نی نی ،براحتی و سریع شروع به شیر خوردن کرد ، از اون طرف بابایی که عجله داشت زود تر برگرده بیمارستان ماشین سینا جونو گرفت و سینا و سانازی ماشین بابایی رو بردن کارواش ((( دستشون درد نکنه ))) تو این فاصله بابا با خاله راحیل تماس گرفته بود ، خاله راحیل هم زودی خوشو رسوند و با بابایی اومدن بیمارستان.

اینجا جا داره که یک تشکر ویژه از خاله راحیل بکنیم که با اینکه نی نی سر موقع بدنیا نیومد ، خاله راحیل برنامه هاشو مرتب کرد که شب پیش مامان بمونه - ساعت ملاقات 3 تا 5 بود که اول از همه مامان شهین و پشت سرش حسین پدر و مامان حبیبه رسیدن

عمه پرستو و خاله راحیل هم که بودن ، خاله فریده و فرزاد ، خاله بهین و خاله ساناز و عمو آرش ، سینا و ساناز و عمو ساسان و خاله شبنم هم اومدن که از همشون واسه اینکه اومدن و واسه گلهای خیلی قشنگشون و کادوهاشون خیلی خیلی ممنونم . راستی عمو پیمان و ریحان جون هم زنگ زدن و با مامانی حرف زدن.

خلاصه بالاخره شب اول رسید ، عمو کامیار و بامداد هم شب اومدن که نی نی رو ببینن ولی هر کار کردن نگهبان اجازه ندادبیان بالاناراحت.... بماند که چه شبی بود ، مامانی و خاله راحیل حتی یک دقیقه هم نخوابیدن. مامانی توهم زده بود که شیر کافی نیست و نی نی سیر نمیشه ولی بعداً فهمید که فقط توهم بوده و نی نی دوست داشته فقط تو بغل مامانش باشه.اوه مامانی قربونش برهماچ

همه پرستارا به مامان میگفتن که دکترت گفته اگه دستشویی بری (گلاب به روتون) و بتونی راه بری فردا مرخص میشی ، مامانی هم هرچه در توان داشت انجام داد که بره خونه ...

صبح روز بعد دکتر اومد واسه ویزیت و گفت همه چیز عالیه و فردا مرخصی ، مامانی هم حسابی جا خورده بودکلافه.

بعد از دکتر بابایی اومد ، از اون طرف بامداد که تا حالا هیچ شبی بدون مامانش نبوده کلی بهونه گرفته بود و نذاشته بود باباش بره سر کار واسه همین هم خاله راحیل مجبور شد که بره و بابایی قول داد که به هر قیمتی شده شب تو بخش زنان پیش مامانی بمونه.

اینم عکس نی نی یک روزه ما:

زیاد سرتونو درد نیارم ، واسه ظهر باز مامان شهین و مامان حبیبه و عمه پرستو و سینا اومدن ، حسین پدر هم اومد ولی چون جای پارک پیدا نشد رفت. 

تا شب همه چیز نسبتاً خوب بود و بابایی هم به قولش عمل کرد و بر خلاف مخالفت اهل بیمارستان پیشم موند.

اینم عکس بابا و پسر کوچولوش :

صبح روز دوم نی نی کوچولوی ما ختنه شدخنثی و دکترش هم مامانی رو صدا کرد و همه دستورات لازم رو بهش داد و قرار شد فردا بعد ازظهر بریم مطب دکتر واسه چک شدن زردی نی نی.

مامان شهین هم اومد بیمارستان تا وقتی بابایی مشغول انجام کارهای ترخیص مامانه ، مامانی و نی نی تنها نمونن. ظهر روز یکشنبه 31 اردیبهشت نی نی کوچولو برای اولین بار سوار ماشین شد که بره خونه.

این بود داستان تولد عشقولک مامان و باباقلب

دوباره سعی میکنم که زود زود بیام و این چند وقت رو بنویسم. فعلاً تا بعد.

/ 10 نظر / 53 بازدید
بابای نی نی

خوب عشقم بازگشت ظفر مندانه سرکار رو به جمع وبلاگ نویسان این مرز و بوم صمیمانه تهنیت عرض نموده و از ایزد منان دوام حضور سرکار علیه را مسئلت مینمایم. [عینک] مرسی از اینکه هم 9 ماه با درد و رنج و ... یه فرشته کوچولو رو تو دلت نگه داشتی و بزرگ کردی و الان هم دارم با تمام وجودم میبینم که چقدر عاشقانه و مادرانه داری بهش میرسی و مراقبش هستی اگه من تو این 9 ماه نتونستم اونجوری که لایق شماست ازت مراقبت کنم و محیط آروم و بی دغدغه ای رو درست کنم ازت شرمنده هستم و فقط دعا می کنم که بتونم از این به بعد برای خونه همه خوبی ها رو فراهم کنم. اگه بگم دستای قشنگتو میبوسم شاید کمترین کاری باشه که برای یک ماد خوب مثل شما میشه انجام بدم. از پشت همین تریبون اعلام میکنم من (س. ف.) تمام قد در رکابتم تا آخرین لحظه زندگیم و تا آخرین قطره خونم. [گاوچران] پسر خوبم انشا... وقتی بزرگ بشی میخونی و میفهمی که مامانی چقدر مهربونی کرده تا الان به اینجا رسیدی

آرین و مامانی

سلام خانمی خوبین شما؟ خوشحالم که همه چی خوب بوده بازم تبریک میگم ماشالله هزار ماشالله نی نی گولو خیلی نازه خدا حفظش کنه

مامان پویا - احمدی

سلام دوست جووووووووووووووووونم چقد ناز و قشنگه این گل پسر وچقد خوب درک میکنم اون حس زیبایی که اولین بار آدم به بچش شیر میده همیشه شاد باشین وجمع سه نفرتون پایدار

مامان پویا - احمدی

راستی اسمشو چرا نگفتین؟ نگو که هنوز انتخاب نکردین![مغرور]

اسما

سلام عزیزم............خیلی تبریک میگم...قدمش مبارک.[گل][گل][گل][گل] بوسسسسسسسسسسسس واسه نی نی .........خیلی نازوبانمکه ماشالا.......[ماچ]

مامان حسین حبه

سلاااااااااااااااام مبارک باشه، نی نی شما هم که مثل نی نی ما نازه چقدررررر، منم عکسشو میذارم

اسما

سلام مامان مهربون....چطوری؟؟؟؟؟چه خبرا؟یاشار کوچولومون چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ماچ]

اسما

سلام دوست خوبم.این دل دردا طبیعیه .همه بچه ها اینجورین.بهشون میگن کولیک.اکثرا به خاطر شیریه که میخوره.خودت باید رعایت کنی چیزایی که میخوری نفاخ نباشه.چون باعث میشه بچه دل درد بشه.معمولانم به بچه ها شربت گریمیچر میدن.خودتم میتونی عرق نعنا بخوری.شیرتو صاف میکه وبچه دلدرد نمیشه.هیچ ضرری هم واسه بچه نداره...

بنفش

بازم تبریک میگم، تولد یاشار نازنین و تقارنش با روز مادر و همچنین روز پدر - به هر دو شما مبارک [گل]

خاله راحیل

خاله قربونت بره.با خوندن این پست لحظه به لحظه ی اون شب برام زنده شد.دوستت دارم و دلتنگتم یاشار جونم.مبارک باشه که ختنه هم شدی.ایشالله داماد بشی عزیزکم.بوسسسسسس