نوزده ماهگی یاشار

صبح روز چهارم آذربرای اولین بار پسری نشست جلوی تلویزیون و یه کارتون (تیز پا) رو کامل نگاه کرد و صبحانه اش رو هم همونجا خورد. این عکس رو در حال تماشای تلویزیون ازش گرفتم.

همون موقع که یاشار داشت کارتون نگاه میکرد خاله راحیل زنگ زد و خبر فوت مامان مهربونش رو داد. کلی شوکه شدم و ناراحت. همون شب رفتیم خونه مامان حبیبه و اونجا موندیم و فردا صبح ساعت 5 صبح رفتیم دنبال خاله ساناز و رفتیم ساری که برای مراسم تدفین مامان خاله جون اونجا باشیم. بعد از مراسم هم حرکت کردیم به سمت تهران و بعد از گداشتن خاله ساناز حدود 10 شب بود که رسیدیم خونه مامان حبیبه.اون روز صبح یاشار که از خواب بیدار شده بود و دیده بود ما نیستیم حسابی لج کرده بود و کلی گریه کرده بود و تا 2 ساعت لب به هیچی نزده بود ولی بعدش با بابایی تلفنی حرف زد و بهتر شد و عصر هم تقریباً هر یه ساعت زنگ میزد به من و با من حرف میزد و من هم هی بهش میگفتم که مامانی ما تو راهیم و داریم میایم. شب هم که رسیدیم تا صدای زنگ رو شنیده بود کلی رقصیده بود و دور خودش چرخیده بود از خوشحالی. نمیدونم چرا دیگه کلاً بدون ما موندن رو اصلاً تحمل نمیکنه.

اون روز چون کم خوابیده بود فرداش جبران کرد و با هم از 9:30 صبح خوابیدیم من 1:30 بیدار شدم ولی یاشار تا 3 بعد از ظهر خوابید که خودش رکوردیه!

روز 6 آدر برای واکسن یکسالگی یاشار وقت گرفته بودم که چون فردای سفر یک روزمون بود و حدس میزدم که خیلی خسته باشم کنسل کردم و انداختم برای 11 آذر.

روز دهم آذر برای اولین بار به صورت خودجوش وقتی براش خوراکی ریختم تو بشقابش بهم گفت ماما مِ یعنی مامان مرسی اون لحظه انگار دنیا رو بهم داده بودن.

روز 11 آذر یاشار رو بردیم برای واکسن که حسابی از خجالت دکتر در اومد و کلی لگد پرانی کرد و حسابی گریه کرد. وزن پسرم 11 کیلو وقدش 84 سانتی متر و دور سرش هم 48 سانتی متر بود. دکتر گفته بود که احتمالاً تا یه روز نتونه راه بره و لنگ بزنه به خاطر واکسن که ما اصلاً یه همچی چیزی ندیدیم بس که یاشار خان شیطونی کردن. اینم عکس یه نمونه از شیطنت های یاشار ، دستش رو تکیه میده به میز و پاهاش رو از پشت میزاره رو مبل:

روز 14 آذر یه جشن کوچولوی دور همی برای متولدین آذر گرفتیم. آخه تولد حسین پدر 9 آذر و تولد مامان شهین و بابا سامان 21 آذر هست. برای همین هم ما این وسط رو گرفتیم و همه جمع شدیم خونه مامانی و یه تولد کوچولو گرفتیم.

از اونجایی که خبرای بد کلاً قرار نیست تموم بشن، جمعه پانزدهم خبر دار شدیم که حال عموی بابایی و هم حال خاله بابایی بد شده و هر دو بیمارستان بستری هستن. البته شکر خدا خاله بابایی مرخص شدن ولی هنوز عموی بابا تو بخش مراقبت های ویژه هستن.

تو فاصله 15 آبان تا 15 آذر خبر فوت 4 تا از بستگان و نزدیکان رو شنیدیم که من مطمئنم اونایی که تو تهران بودن مربوط میشه به آلودگی هوا. خدا خودش به بچه هامون رحم کنه.

از روز 16 آذر هم یاشار به شدت آبریزش بینی داشت که هفدهم سرفه هم بهش اضافه شد ولی تب نکرد و من روز 18 آذر دوباره بردمش دکتر و کلی دارو ولی هنوز که هنوزه خوب نشده هم آبریزش داره ، هم سرفه میکنه ، هم بیقراره و حسابی پدر منو در میاره.

از 20 آذر هم مامان شهین مریض شده به شدت و تنگی نفس شدید داره و تا حالا با اینکه چند بار دکتر آوردیم بالای سرش ، خوب نشده و هنوز که هنوزه صداش در نمیاد و نمیتونه درست حرف بزنه. نمیدونم این دیگه چه جور مریضیه آخه.

روز 23 آذر بابایی برای یه سفر کاری رفت بندر عباس و از اونجا هم رفت کیش و شب یکشنبه بیست و چهارم برگشت. در تمام این مدت که یاشار مریضه خیلی اذیتم میکنه سر دارو خوردنش هر دفعه دعوا داریم و شبها رسماً عین 3-4 ماهگیش هی بیدار میشه و شیر میخواد و بعضی وقتها باز به دعوا ختم میشه کارمون، ولی اون یه شبی که باباش نبود خدا بهم رحم کرد یه پسری شده بود ماه، خوب خوابید و اصلاً اذیتم نکرد. قربون قدرت خدا برم.

روز 28 آذر هم به مناسبت شب یلدا دعوت بودیم خونه دایی بابایی که جای همگی خالی خوب بود البته یه خورده به من سخت گذشت چون حسابی شلوغ بود و اولش یاشار کلافه شده بود و از بغل پایین نمیومد و بعدشم که اومد پایین هی میرفت لای دست و پای آدم بزرگا و هی خرت و پرت میخورد طوری که دیگه اصلاً شام نخورد اونقدر که با اون گلوش چیپس و شیرینی و آجیل خورده بود. اوونجا نیکا کوچولو دختر سمانه جون( دختر دایی بابایی) حسابی حواسش به یاشار بود و حتی یه لحظه هم ولش نمیکرد که البته این موضوع هم باعث شده بود یاشار بیشتر کلافه بشه. اینم عکس نیکا و یاشار:

اما براتون تعریف کنم از شیرین کاریهای پسرم:

*دیگه تقریباً همه چی میگه ورسماً طوطی شده همه چیز رو تکرار میکنه البته با زبون خودش ولی خیلی نزدیک به کلمه واقعی. البته کلماتی رو که از قبل تر میگفت رو هی اصلاح میکنه و درست تر میگه. اونقدر دایره کلماتش زیاد شده که نمیتونم بنویسم ولی مثلاً به یاشار میگه "یاژا" یا الو رو که قبلاً میگفت اَیا الان دیگه میگه اَیو ولی هنوز به آب میگه "با". عاشق وقتایی هستم که جمله میگه.

*یه کار جالبی که میکنه اینه که موقع خواب دستش رو میزاره زیر بالشش و میخوابه درست مثل من.

*کلی از خودش فیلمهای مختلف در میاره. کلتً هنر پیشه ماهریه. مثلاً وقتی یه چیزی رو میخوایم ازش بگیریم و نمیخواد بده میبره پشتش و قایمش میکنه و میگه "نی".

*خونه مادر بزرگهاش رو کامل میشناسه و از چند تا کوچه پایین تر اعلام میکنه که داریم کجا میریم.

این هم عکس موش شدن یاشار:

* مثل یه گزارشگر رفت و آمد همه رو گزارش میکنه مثلاً بابا دف یا ماما مَد.

*به همه آقاها به غیر از باباش و پدربزرگش و داییش میگه عمو. حالا این آقا هر کی میخواد باشه. نصاب آینه و پرده باشه یا سوپری یا میوه فروش همشون عمو هستن.

*به حسین پدر میگه ددی و از صبح که بیدار میشه هی میگه ددی و تلفن رو میاره که به پدربزرگش زنگ بزنیم وهر شب باید زنگ بزنه و به محض اینکه صدای ددی رو میشنوه گوشی رو میگیره و عین باباش راه میفته و فقط گوش میده تا بهش بگیم یاشار اگه حرف نمیزنی گوشی رو بده به من اونوقت بدو بدو در میره و هی تند تند میگه ایو ایو یا ددی ددی میکنه. اینم ددی و یاشار:

*دوست داره همه جوره همه توجه ها به اون باشه و حتی هی امتحان میکنه. مثلاً یه چیزی داره میخوره هی میده دست من و میگه ماما یعنی مامان بده بعد تا من میام بگبرم میبرتش سمت باباش و میگه بابا و تا جایی که صدامون در بیاد و بگیم که بسه دیگه یا مامان یا بابا یکیمون میدیمش بهت.

دیگه حافظه ام یاری نمیکنه چیزی بنویسم. جز اینکه ازتون میخوام بیاین برای سلامتی همه بیماران دسته جمعی دعا کنیم.

همتون رو به خدای مهربون میسپرم. نی نی های دسته گلتون رو ببوسین. برای حسن ختام هم 2 تا از عکسای جا منده تابستون رو براتون میزارم:

و این یکی:

/ 0 نظر / 16 بازدید