ماه نهم بارداری

خوب بالاخره وارد ماه آخر شدیم. طبق پیش بینی قبلی دکتر نی نی باید 5 خرداد به دنیا بیاد.علاوه بر خودمون ، دور و بریهامون هم دیگه بی تابی میکنن و خیلی منتظرن. مامانی هم حسابی سنگین شده و هر چقدر که سعی کنه صاف راه بره نمیشه و بازم مثل پنگوئن راه میره.لبخند اما تعریف کنیم از اتفاقات اخیر:

از 22 فروردین مامان شهین شروع کرده به تغییر دکوراسیون و حسابی خونه رو ریخته به هم. نقاشی و تعویض کابینت ها و تعویض مبل ها و پرده ها و ......خلاصه مامانی خیلی دوست داره که تو این کارا شرکت داشته باشه و لا اقل خرید ها رو بتونه باهاشون بره ولی خوب چه میشه کرد دیگه که الان حتی نمیتونه بره خونشون و بهشون سر بزنه، آخه عملاً حتی جای نشستن ندارن. البته گاهی میره اونجا و اونا هم از یکی از همسایه ها برای مامانی صندلی میگیرن که بشینه. عوضش شما گل پسری که به دنیا بیاین خونه ی مامان شهین نو و خوشگل شده حسابی.

اما بگم از اینکه همه دوست دارن اسم شما رو بدونن ، ما هم گذاشتیم که یهو سورپرایز بشن، آخه خیلی جالبه که هیچکس حتی نزدیک هم نشده و همه ی حدس ها خیلی از اسم قشنگت فاصله دارن. تنها کسی که گفت اسمشو تا به دنیا نیومده به هیچکس نگین بابا حسین بود.

خلاصه اینکه این روزا حسابی شیطون شدی و حسابی با حرکاتت مامانی رو به خنده میندازی ، طوری که میشینم و هی به شکمم نگاه میکنم و غش و ضعف میرم واسه وول خوردنت عزیز دلم. حتی اگه ساعتها هم نگات کنم خسته نمیشم اصلاً. گاهی تصورت میکنم و هر 10 تا انگشت کوچولوی خوشگل دستای نازت رو دونه به دونه تو خیالم میبوسم.

این روزا خیلی کند شدم و زود خسته میشم . یه کم که پای لپ تاپ میشینم همه جام درد میگیره و مجبور میشم زودی بلند شم.

کارهای مربوط به نی نی تموم شدن، اتاقش مرتب شده و وسایلش کامل خریداری شدن شکر خدا، همه ی لباس های کوچولوش و حوله ها و ملافه ها و... رو مامانی شسته و اتو کرده و آماده ان که نی نی بیاد و ازشون استفاده کنه.

عکسای اتاق نی نی:

اینا هم یه سری از لبلسهای کوچولوی قند مامانیه:

پنجشنبه 24 فروردین، مامان حبیبه و بابا حسین، عمه پرستو و ساناز، سینا و علی و مامان شهین برای شام اومدن خونمون. جای همگی خالی .بازم مثل همیشه کلی خوش گذشت. سینا برامون پیانو زد و همه خوندن و حتی یه آهنگ رو علی برامون خوند که فهمیدیم چه صدای خوبی داره. وقتی هم که رفتن تو اتاق نی نی یهو صدای جیغ و داد از اونجا بلند شد آخه همه کلی با وسایلش ذوق کرده بودن مخصوصاً با کفشهای کوچولوی نی نی!

جمعه هم ظهر رفتیم پیش مامان شهین که مامانی ببینه خونشون چه شکلی شده و هم اینکه تولد دایی بود ولی طبق معمول اکثر جمعه ها دایی تمرین پینت بال داشت و تا وقتی که ما اونجا بودیم نیومد که ببینیمش.

اما یه اتفاق خیلی جالب دیگه ای که افتاد این بود که روز 27 فروردین هوا یهو سرد شد و بارون شدیدی گرفت که تبدیل به تگرگ شد. طوری که تموم زمین سفید شده بود حسابی و هواشناسی هم اعلام کرد این هوا تو این موقع سال تو چند دهه ی اخیر برای تهران اتفاق نیوفتاده بوده .

روز 28 فروردین گل پسر مامان یه چیزی حدود یک دقیقه و نیم سکسکه کرد. گاهی سکسکه میکرد ولی این دفعه گمونم خودش هم کلافه شده بود ناراحتهی وول میخورد که شاید این حالتش عوض شه ، مامانی هم مونده بود چی کار کنه که پسری راحت باشه. همون شب هم با بابایی بالاخره نشستیم و دفتر خاطرات نی نی رو آوردیم و اون قسمت هایی رو که میشد بنویسیم پر کردیم.

اینم عکس دفترش:

روز پنجشنبه 31 فروردین هم باز مامانی رفت یه سر به خونه مامان شهین زد. آخه فضولیش اجازه نمیده صبر کنه و یه دفعه بره ببینه چه خبر شده. شب هم جای همگی خالی با دایی و درسا جون رفتن ترنج شام خوردن.

عصر روز جمعه هم مامانی و بابایی رفتن دنبال عمه پرستو و دختر عمه سانازی و با هم رفتن بستنی خوردن و بعدش هم به پیشنهاد ساناز رفتن پارک قیطریه که راه برن ولی همین که رسیدن هوا دوباره خراب شد و باد و بوران شروع شد واسه همینم برگشتیم خونه ی خودمون و تا آخر شب دور هم بودیم و کلی خوش گذشت. راستی ساناز مدال برنز المپیاد ادبیات رو برده، مبارکش باشه ایشالا، ما که کلی بهش افتخار میکنیم. 

شنبه دوم اردیبهشت هم مامانی وقت دکتر داشت که شکر خدای مهربون همه چی خوب خوب بود و بازم مامانی صدای قلب نی نی عزیز دردونه اش رو شنید و کلی ذوق کرد. دکتر هم با 2 تا ضربه تحریکش کرد که وول بخوره ، نی نی هم  مثل همیشه حسابی از خجالت دکتر در اومد براش لگدپرونی کرد. مامانی تا حالا 10 کیلو اضافه وزن داشته که تو مطب کلی مورد تشویق قرار گرفت و گفتن خیلی خوبه و راحت میتونه برگرده به وزن قبل زایمانش. دکتر هم بالاخره برگه ی پذیرش بیمارستان رو  به مامان داد و تاریخ زایمان رو سوم خرداد نود و یک(1391/3/3) مشخص کرد و کاملاً هم توضیح داد که مامانی با دیدن چه نشونه هایی باید فوری خودش رو به بیمارستان برسونه. 

همون شب هم مامانی و بابایی یه سر رفتن پیش مامان حبیبه و بابا حسین. قرار بود فقط نیم ساعت بشینن ولی باز تا 12- 12:30 اونجا بودن. مامان حبیبه هم شروع کرده واسه این نوه ی ته تغاری داره بافتنی میبافه. دست گلش درد نکنه.

این روزها یه خورده سخت میگذره. مامانی هر چیزی که میخوره سوزش معده خیلی اذیتش میکنه و مشکل دیگه اینه که اصلاً میل به غذا نداره، خصوصاً غذایی که خودش پخته باشه!!!!لبخند و یه جورایی این مسئله بزرگترین معضل این روزای مامانی شده که اول از همه اصلاً نمیدونه چی بپزه و دوم هم اینکه چون خودش میل به غذا نداره آشپزی که براش جزو آسون ترین کارها بود تبدیل شده به یکی از سخت ترین کارها. طفلکی باباییناراحت

/ 9 نظر / 84 بازدید
بابایی

سلااااااااااااااااااااااااااااااام میدونی جوجه جان راستش میخوام از مامان کلی تشکر کنم واسه اینکه تو این 8 ماه گذشته خیلی سخت گذشته بهش عمرم. پسر گلم اگه لطف کنی یه کم از وبلاگ خودتو به من قرض بدی واسه اینکه چند تا چیز به مامانا بگم .... عزیزم اولش میخوام ازت بابت اینکه بهم اعتماد کردی و الان صاحب یه فرشته کوچولو هستیم تشکر کنم. از اینکه روی من حساب کردی خیلی ممنونتم. بعدش من لحظه به لحظه تمام سختی هایی که کشیدی رو دیدم...دیدم که شب ها خوابت نمیبرد ..... دیدم که درد میکشیدی .... دیدم که صبورانه همه سختی های زندگی رو تحمل کردی و کوچکترین چیزی به روی من نیاوردی میخوام دست شما رو ببوسم واسه اینکه مثل همیشه و مثل یه شیر زن بلعث شدی که من احساس قدرت ، و از اون مهمتر احساس پدر بودن بکنم. واسه لحظه لحظه بودنت ممنونم. برگردیم سر بحث داغ داغ جوجه جان بابا جان من واقعاً دارم ثانیه شماری میکنم واسه اینکه تو بغلم بگیرمت. شما و مامانا امید زندگی من هستید کوچولوی بابا از تو هم ممنونم که با همکاری مامانا بهم قشنگترین احساسای دنیا رو هدیه کردی. بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

بنفش

عزیزم عزیزم عزیزم، نازنین وای منم بی تاب شدم. برامون عکساشو بذار حتماً - مگه مطمئنی پسره که لباسای پسرونه چیدی؟ وووی عاشق بچه هام. بوس بوس بوس [ماچ]

بابایی

پسر گل بابا میدونی الان فقط 21 روز مونده که بدنیا بیای، امشب با مامانی خواستیم برات ایمیل آدرس باز کنیم گفت که چون به سن قانونی نرسیدی نمیتونی ایمیل داشته باشی جفتمون خیلی برای قش و ضعف کردیم. ولی قول میدم که یه وب سایت اختصاصی برات بگیرم که ایمیل داشته باشی عزیز بابا جیگرتونو

آرین و مامانی

سلام خانومی خوبین شما؟ پنگوئن رو خیلی خوب اومدی واقعا مثل پنگوئن راه میریم منم دقیقا همین شکلی شدم منم 17 خرداد وقته زایمانمه اگه زود نشه وسایل نی نی جون خیلی خوشگلن بووووووووووووس کمئ و تختشم که خیلی شیکه مبارک باشه انشالله به سلامتی لباسا و کفشهاش رو بپوشه راستی خانمی شما تهران هستین؟ اسم نی نی تون چیه یواشکی بیا تو گوشم بگو آخه ما هوزم که هنوزه اسم گل پسرمون رو قطعی نکردیم[ناراحت]

مامان پویا - احمدی

سلام چه اتاق قشنگی ....چه لباسایی مبارک نی نی باشه امیدوارم خدا انتظار شیرین همه مادرای باردار رو با شیرینی بیشتر و سلامتی کامل به اتمام برسونه بازم بهت سر میزنم تو هم دوست داشتی بیا وبلاگمون خوشحال میشیم[گل]

مامان هانا

سلام عزیزم . مرسی . ایشالله که نی نی شما هم سالم به دنیا بیاد و قدمش مبارک باشه . [قلب]

خاله راحیل

الهی خاله قربون لباساااااات.قربون کفشت.آخه جیگگگر من دارم میمیرم که زودتر بغلت کنم.عسل پسر خاله. بابایی هم با نوشته ی زیبا و کاملا به جا،اشکم رو درآورد. مامانی مرسی که این همه سختی میکشی تا من هم احساس خاله بودن دوباره داشته باشم.چه حالی بکنیم با یه بچه کوچیک تو خونه. دستتون هم درد نکنه که واسه خواهر زادم این همه وسایل و لباسای خوشگل خریدین/من قربون اون شلوار زرده و بلوز قهوه ییه .

اسما

ای جانم...........چه اتاق خوشگلی......خوش به حال نی نی.....لبساش محشرن...چون مارکن.............احسنت به سلیقت.....الهی نی نیتون صحیح وسالم به دنیا بیاد................[گل]

پویای مامان

خوبی نسترن؟ اومدم اینا رو دوباره دیدم قشنگن حس خوبی بهم میده حس و حال این روزامه . خدا نصیب همه بکنه چقدر وقتی اینا رو میدیدم قبل تولد یاشار ذوق میکردم نمیدونستمم یه روز این جوجه اینقدر تو دلم چا باز میکنه وهمچنین خودت .نمیدونستمم دوست به این خوبی خواهی شد برام میبوسمتون