سی و چهار ماهگی یاشار

روز جمعه اول اسفند تولد ارشیا بود که خاله گلایل و عمو پیام و علی جون هم اومدن و خوش گذشت. ولی متاسفانه الان علی جون تو سنی هستش که میخواد برتریش رو نشون بده و به طور مداوم با یاشار درگیری داشتن که هر دوشون هم بی تقصیرن ولی خوب اعصاب ما بزرگترها حسابی خط خطی میشه دیگه. 

دوشنبه ۴ اسفند چهل و هشتمین سالگرد ازدواج ددی جون و مامانی حبیبه بود. که یاشار زنگ زد و بهشون تبریک گفت و اونا هم کلی ذوق کردن. 

چهارشنبه ششم اسفند هم به پیشنهاد یکی از دوستانم رفتیم مهد کودک قند عسل رو دیدیم که هم یاشار خوشش اومد و هم ما و نتیجه این شد که ثبت نامش کردیم و قراره ایشالا یاشار از اول اردیبهشت ٩۴ مهدکودکی بشه. 

پنجشنبه هفتم همه باز جمع شدیم خونه مامانی جون و هم سالگرد عروسیشون و هم تولد ٢۴ سالگی سینا جون رو جشن گرفتیم. کلی خوش گذشت جای همگی خالی. 

جمعه صبح هم باز یکسری خریدهای عید رو انجام دادیم و برای ناهار رفتیم پالادیوم که یاشار هم شهربازی اونجا کلی بازی کرد. 

پنجشنبه ١۴ اسفند تولد آدرین کوچولو نی نی سمیرا جون( دختر دایی بابا) بود که چون مهمونی خیلی شلوغی بودو خارج از شهر هم بود تصمیم گرفتیم یاشار رو نبریم که اذیت نشه و اذیت نکنه. خلاصه بابایی و یاشار عصری رفتن ژوراسیک پارک و یاشار حسابی ذوق کرده بود و از اونجا هم یاشار رفت خونه مامان حبیبه و ما هم آخر شب بعد از مهمونی برگشتیم همونجا و خوابیدیم. 

جمعه پانزدهم با ارشیا رفتیم کارتینگ و اونجا حسابی یاشار بدو بدو کرد و آتیش سوزوند و از اونجا هم رفتیم مجتمع کورش و بچه ها کلی تو شهربازی اونجا بازی کردن. 

یکشنبه ١٧ اسفند رفتیم پیش مامان شهین و از اونجا رفتیم پیش یه دکتر اطفال جدید ( دکتر شایا جون) چون باید برای مهد کودک یاشار گواهی سلامت و آزمایش انگل میبردیم. اولش یاشار خوب خوب بود ولی تا منشی گفت بیا قد و وزنت رو بگیرم یهو کلاً حال و احوالش خراب شد و وقتی دکتر معاینه اش میکرد فقط جیغ زد. از اونجا هم رفتیم من و بابایی آمپول ویتامین تقویتی زدیم. 

سه شنبه نوزدهم من ساعت ۴ صبح از درد شدید معده از خواب پریدم و تا یاشار و باباش بیداربشن فقط از درد به خودم پیچیدم و اشک ریختم. اونا که بیدار شدن سریع لباس پوشیدیم و رفتیم اورژانس و بهم چندتا آمپول زدن و گفتن ویروسیه ما هم برگشتیم خونه و به پیشنهاد بابایی یاشار رفت خونه مامان حبیبه که  هم من بتونم استراحت کنم هم یاشار خدای نکرده از من نگیره. از ساعت ٩:١۵ که اونا رفتن تا ١٢:٣٠ من فقط خوابیدم. بیدار که شدم خدا رو شکر کردم که یاشار نبود چون اونجوری اصلاً نمیشد استراحت کنم. خلاصه اینکه هیچ چیز نمیتونستم بخورم و فقط و فقط خواب بودم و شب هم که بابایی رفت پیش یاشار، طفلی گفته بود من همین جا میمونم تو برو پیش مامان ببرش دکتر. چهار شنبه هم به همین منوال گذشت و من فقط خواب بودم و شب که بابایی رفت دنبال یاشار بازم دلش خواسته بود اونجا بمونه. حسابی خوش گذرونی کرده بود دیگه. این اولین بار بود که یاشار بدون من و باباش شب رو جایی میموند. خلاصه دو روز و نصفی من ندیدمش.

پنجشنبه ظهر هم بابایی یاشار رو برد پالادیوم و ناهار خوردن و رفتن شهربازی که البته منم رفتم پیششون و اونجا که بودیم یهو یه عالمه آدم با لباس نارنجی تبلیغات رانی وارد فود کورت شدن و به همه رانی پخش میکردن و یاشار هم دوست داشت با همشون دست بده و براش خیلی جالب بود. 

جمعه ٢٢ اسفند هم ساعت ١١ صبح وقت آتلیه داشتیم که رفتیم و خانوم عکاسش خیلی بی حوصله و بد اخلاق بود و وقتی عکسها رو برای انتخاب کردن نگاه میکردیم متوجه شدیم که عکاس خوبی هم نبوده و مثلاً از ١۵-٢٠ تا عکسی که از یاشار گرفتش فقط تونستم یکی رو سفارش بدم. در کل راضی نبودیم. بعدش برای ناهار یاشار پیشنهاد سوپر استار رو داد که عمو ساسان زنگ زد و گفت که اونا پالادیوم هستن و ما هم رفتیم اونجا و وقتی رسیدیم دیدیم عم خشایار و خاله تینا و تارا کوچولو هم اونجا هستن. بازم بچه ها رفتن شهر بازی و از اونجا هم برگشتیم خونه.

دوشنبه  بیست و پنجم ساعت 10:30 صبح یاشار وقت آرایشگاه عیدش بود که رفتیم و اونقدر شلوغ بود که تازه ساعت 11:45 نوبت به یاشار رسید. عصر همون روز هم عکسها رو از آتلیه گرفتیم که بر خلاف تصورمون خیلی هم قشنگ شده بودن.

سه شنبه 26اسفند همه به مناسبت چهار شنبه سوری خونه ما دعوت بودن که عمو پیمان هم صبح راه افتاده بود و شب رسید پیشمون. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت و یاشار هم کلی منور و موشک هوا کرد. ما از تو بالکن خونه منور میزدیم و آخریش یه آبشار ایرانی با مهر استاندارد بود که بابایی برای احتیاط قبل از روشن کردنش به هممون گفت بریم داخل خونه و خودشم بعد از روشن کردنش اومد تو و شیشه رو بست. یهو این آبشاره ترکید و آتیشش پخش شد کف بالکن و اونجا هم کلی کیسه نایلون و وسیله بود و خلاصه آتیش سوزی راه افتاد البته در مقیاس کوچیک که بابایی سریع آب ریخت و خاموشش کرد. اینم جنس استاندارد داره ایرانی. 

چهارشنبه ٢٧ اسفند هم عصری رفتیم پیش مامان حبیبه که عمو پیمان رو ببینیم و تقویم یاشار رو بهش بدیم و بعد از شام برگشتیم خونه. 

پنجشنبه بیست و هشتم هم کلاً به خرید های آخر گذشت و شبش یاشار برای اولین بار با گواش تخم مرغ عید رنگ کرد. 

جمعه ٢٩ اسفند هم به نظافت کاری های آخر و چیدن سفره هفت سین گذشت. سر سال تحویل هم یاشار خواب بود که البته جز این انتظار دیگه ای هم نمیرفت.

برای همه سال خیلی خیلی خوبی آرزو میکنم.

/ 0 نظر / 27 بازدید