سی ماهگی یاشار


روز دوم آبان رفتیم برج میلاد و همون پایین برای یاشار یه ماشین کرایه کردیم و دیگه تا آخرین لحظه ای که اونجا بودیم یاشار از ماشینش پیاده نشد. از بالا منظره تهران خیلی شگفت انگیز بود ولی اونقدر هوا کثیف بود که حتی با دوربین هم نمیشد فاصله دور رو درست دید. عصری هم رفتیم خونه مامانی جون حبیبه که دایی بابا سامان هم اونجا بودن و یاشار تا تونست براشون زبون ریخت. 


شنبه سوم آبان رفتیم خونه مامان شهین و خاله ساناز(دختر خاله من) که از آمریکا اومده بود و عمو ساسان هم اومدن اونجا و یاشار حسابی با خاله ساناز و  سوغاتیهاش بازی کرد. 
یکشنبه چهارم آبان هم دایی علی و درسا جون ( به قول یاشار خاله دلسا) شام اومدن پیشمون و یاشار کلی با خاله دلسا بازی کرد. 


دو شنبه پنجم عصری راه افتادیم به سمت خونه مامان حبیبه که یاشار یهو تو ماشین گلاب به روتون بالا آورد و حسابی طفل معصوم ترسیده بود. من اول فکر کردم شاید غذای ظهرش سر دلش مونده و دیگه حالا که برش گردوند خوب میشه. رسیدیم خونه مامانی جون و اونجا هم دو دور دیگه بالا آورد. ما هم سریع بردیمش اورژانس بیمارستان عرفان که بهش دارو دادن و یه ضد تهوع هم تزریق کردن و برگشتیم خونه. طفلکی خیلی گرسنه بود ولی چون دکتر گفته بود چیزی نخوره یه کم دوغ کم چرب براش درست کردم و خوابید. ولی از تهوع نمیتونست راحت بخوابه و دوباره شب بالا آورد و یه کم هم تب کرد. سه شنبه صبح که از خواب بیدار شد خیلی حالش بهتر بود و فکر کردیم دیگه خوب شده و یه موز کامل خورد و دوباره خوابید. منم بعد از یه مدت طولانی که تو نوبت بودم وقت دکتر داشتم ساعت ٣ برای همین بابایی اومد که پیش یاشار بمونه و من برم .منم حاضر شده بودم که یاشار بیدار شد و دوباره بالا آورد واسه همین زنگ زدم و وقت خودم رو کنسل کردم و رفتیم پیش دکتر خود یاشار که گفت اگه تا فردا بعد از ظهر استفراغش کنترل نشه باید بستری بشه. ولی روز چهار شنبه خوب خوب بود. ما هم پنجشنبه هشتم آبان سالگرد عروسیمون بود و از دو هفته قبل کلی از دوستامون رو دعوت کرده بودیم رستوران. دیدیم یاشار خوب شده دیگه قرار رو کنسل نکردیم ولی پنجشنبه عصر که یاشار بیدار شد دیدیم خیلی بی حال و بی رمقه این چند روز رو هم با نون خالی خیلی کم و چای نبات زنده بود و هر چی سوپ و کته با مرغ و ماهیچه درست میکردم لب نمیزد و هوس زرشک پلو و همبرگر میکرد فقط.


خلاصه دیدیم دو ساعت مونده تا مهمونامون بیان و بچه هم حال نداره  و الان هم دیگه به همشون دسترسی نداریم که قرار رو کنسل کنیم واسه همین بردیمش خونه مامان حبیبه که طفلی اونم خودش همین مریضی رو گرفته بود و گفتن یه ویروسیه که از عربستان اومده. یاشار اونجا موند و ما هم از کل مهمونامون فقط ۵ نفر اومدن که خیلی ناراحت شدم. چون اگه حتی از شب قبلش خبر میدادن من مهمونی رو کنسل میکردم. 
شب از اونجا رفتیم خونه مامان حبیبه موندیم و صبح یاشار حالش بهتر بود و یه کم صبحانه خورد ولی بازم برگردوند که زنگ زدیم بیمارستان دی و دیدیم که دکترش اونجاست و بابایی سریع رفت وقت گرفت و بردیمش اونجا و آزمایش خون ازش گرفتن و دکتر گفت که جواب آزمایش معلوم میکنه که باید بستری شه یا نه. همه برگشتیم خونه مامان حبیبه و همه دست به دعا بودن که این بچه چیزیش نباشه ساعت ٣ که قرار بود جواب حاضر بشه بابایی رفت بیمارستان و دکتر گفته بود شکر خدا چیزی نیست و سعی کنین تهوعش رو کنترل کنین تا دوره بیماری بگذره. نکته جالب این مریضی این بود که یاشار ترجیح میداد قرص بخوره نه شربت و حتی نیاز به آموزش هم نداشت همین که یه بار بهش گفتم چی کار کنه سریع یاد گرفت و راحت قرص میخورد!
خلاصه تا شب اونجا موندیم و شنبه یاشار یه کم اشتها پیدا کرد و  یه کم بهتر شد و خدا رو شکر استفراغ نکرد. ولی طفل معصوم اونقدر لاغر شده بود که میشد دنده هاشو شمرد. اونقدر بی رمق و بی حال هم شده بود که دل همه رو کباب میکرد.  منم که از شدت استرس و بی خوابی و خستگی کلاً داغون شده  بودم.

این وسط تنها خبر خوشایند به دنیا اومدن پرنیا خانوم خواهر کوچولوی آقا پویا دسته گلای دوست وبلاگی خوبم رقیه جون روز 6 آبان بود که از دیدن عکساش کلی انرژی گرفتم. زمینی شدنت مبارک فرشته کوچولوی خوشگل. خوش اومدی.

 12 آبان که تاسوعا بود برای سلامتی یاشار نذر داشتم برای حسینیه مجتمعمون شیر کاکائو بدم که بابایی زحمت کشید و انجام داد. 
 13آبان هم که روز عاشورا بود طبق هر سال من نذر شله زرد داشتم و صبح زود قبل از اینکه یاشار بیدار شه رفتم خونه مامان شهین و دست به کار شدیم. و بعدش یاشار و بابایی اومدن و بعد از اونا خاله ساناز و خاله بهین هم اومدن. خدا خاله ساناز رو خیر بده اونقدر با یاشار بازی کرد که ما راحت تونستیم کارامون رو انجام بدیم. 


 15 آبان پنجشنبه هم اولین سالگرد فوت عمو حسین بابای خاله ساناز بود. چون هوا آفتابی بود من و یاشار هم همراه بقیه رفتیم بهشت زهرا و از اونجا رفتیم خونه خاله بهین و ناهار اونجا بودیم و بعد از ناهار هم یاشار اونجا خوابید و در نتیجه ما مجبور شدیم تا عصر اونجا بمونیم. همون روز مامانی جون نذر قرمه سبزی داشتن که من میخواستم زودتر برم و کمک کنم ولی به خاطر یاشار گرفتار شدیم و الکی همونجا نشستیم. 

اینم یاشار و بابایی تو بهشت زهرا:


 جمعه  شانزدهم عمو ساسان و شایا و خاله ساناز و ارشیا و مامان شهین و عمه خانم مامان شهین اومدن خونمون چون من به خاله ساناز قول لازانیا داده بودم. جای همگی خالی 
شنبه هفدهم مامان نسترن وقت دکتر داشت که چون یاشار زود بیدار شد همگی با هم رفتیم و بماند که یاشار چقدر زبون ریخت تو مطب دکتر و هی همه از خنده غش کردن و از اونجا هم رفتیم خونه مامانی جون که اونجا هم تا تونست از مامان بزرگش دلبری کرد و اصلاً از بغلش پایین نیومد.

جمعه 23 آبان هم خاله بهین مهمونی دادن و همه رو دعوت کردن و یاشار با شایا حسابی بازی کرد و حسابی شیطونی کرد.

یاشار و شایا:

.روز پنجشنبه بیست و نهم هم عمو میلاد و خاله فرناز و عمو فرزاد و خاله آرزو و دایی علی و درسا جون و عمو ساسان و خاله ساناز مهمونمون بودن که بابا سامان چیز برگر ذغالی برامون درست کرد و یاشار هم تا وقتی همه مهمون ها نرفته بودن نخوابید. عمو میلاد برامون پیانو زد و یاشار هم که خیلی ساز زدن رو دوست داره حسابی کیف کرد و خوش گذروند.

خلاصه اینکه این ماه حسابی گرفتار بودم و سرم شلوغ بود نتونستم درست عکس بگیرم یا درست همه چیز رو یادداشت کنم.

امیدوارم بچه ها هیچ وقت مریض نشن و این چند ماه سرد باقیمونده تا عید هم به خوبی بگذره. همتون رو به خدای مهربون میسپرم.

/ 0 نظر / 80 بازدید