بیست و نه ماهگی یاشار

روز دوم مهر مامان با دوستای دوران دبستانش قرار داشت آخه یکیشون بعد از سالها از آمریکا اومده بود و این شد که بابا جون اون روز سر کار نرفت و یاشار رو نگه داشت. 

 
سه شنبه ٨ مهر مامانی جون یه تصادف خیلی بد کردن که البته خدا رو صد هزار مرتبه شکر خودشون آسیبی ندیدن ولی ماشینشون حسابی داغون شد. 


 دهم مهر تولد علی جون و ١١ مهر هم تولد مامانی حبیبه بود که عمو پیمان و ریحان جون و شیما هم اومدن تهران و همه دور هم جمع شدیم هم شب دهم که تولد بود و هم شب یازدهم که به یاشار با شیما جون حسابی خوش گذشت و اصلاً دیگه حواسش به هیچکس نبود حتی اجازه نمیداد کسی به شیما توجه کنه و میگفت این شیمای منه.

یاشار و شیما:


البته شب دهم باز هم پشت یاشار ریخت بیرون که دیگه حسابی رو اعصابم بود ولی فهمیدم که عصرش باز شکلات خورده بود و باید خیلی مراقب باشم .


روز سیزدهم که عید قربان بود ناهار رفتیم پیش مامان شهین و عصر هم از اونجا رفتیم باغ مستوفی الممالک که تبدیل به پارکش کردن و یاشار یه خورده بازی کرد منم از بعد از ظهر سر درد داشتم که هی داشت بیشتر میشد برای شام هم رفتیم پیتزا پاشا که خیلی دوست دارم قبلش هم تو مسیر هی دنبال یه داروخانه باز گشتیم که جایی رو پیدا نکردیم خلاصه غذامون رو که آوردن من اصلاً نتونستم بخورم چون از سر درد تهوع شدید داشتم فقط صبر کردم یاشار شامش رو بخوره و سریع پاشدیم و رفتیم اورژانس بیمارستان دی که بهم دو تا سرم زدن ولی اونقدر اورژانسشون شلوغ و پر سر و صدا بود که حالم اصلاً خوب نشد و اومدیم خونه و یه یک ساعتی چرت زدم حالم خیلی بهتر شد. طفلی بابایی خیلی خسته شد چون با یاشار یک ساعت تو بیمارستان قدم زدن .

اینم عکس باغ مستوفی الممالک:


روز هفدهم هم رفتیم که مامان عکس پرسنلی بگیره برای تمدید گذرنامه و گواهی نامه که یاشار هم عکس گرفت.  



روز هجدهم با ارشیا رفتیم تماشاگه خودرو و ماشینای قدیمی رو نگاه کردیم و بعدم ناهار خوردیم و اومدیم خونه. 


روز بیستم هم مامان شهین رفت شمال که برنج ها رو تحویل بگیره و بیاره و عصرش هم یاشار که از خواب بیدار شد هی گفت هوا تاریک شد بریم خونه مامان جون حبیبه. اینقدر گفت که زنگ زدیم بهشون که اگه باشن بریم اونجا و فهمیدیم عمو فرزاد( پسر خاله بابا ) هم داره میره اونجا. خلاصه یاشار بعد از مدتها اونشب اونجا خیلی خوش اخلاق بود و حسابی خوش گذشت. 


چند وقت بود که مامان خیلی دلش میخواست بره مشهد و حتی چند بار هم پیش اومده بود که برنامه اش رو بچینیم ولی هر بار کنسل میشد. مثلاً حتی قرار بود بین عید قربان و عید غدیر با مامان شهین و مامانی حبیبه بریم که به خاطر تصادف مامانی جون بازم کنسل شد. واسه همین روز یکشنبه بیستم عصر یهویی با بابایی تصمیم گرفتیم که من تنها برم و بابا جون سریع دست به کار شد و بلیط گرفت و هتل رزرو کرد و پنجشنبه ٢۴ مهر یاشار و بابایی منو بردن فرودگاه و همونجا صبحانه خوردیم و بعدش اونا خداحافظی کردن و رفتن.  موقع خداحافظی من حال خیلی عجیبی داشتم هم میخواستم برم و هم نمیخواستم. خلاصه خودمو کنترل کردم که اشکامو یاشار نبینه. طبق گفته بابایی یاشار خیلی پسر خوبی بوده و اصلاً باباشو اذیت نکرده و پنجشنبه همش با بابا بیرون بودن. دفتر حسین پدر رفتن و به یکی دوتا از کارای بابایی سر زدن و یاشار هم همه جا اعلام کرده که صبح مامان نسترن رو گذاشتیم فرودگاه. و در طول تبودن من هم بهونه نگرفته فقط هی به باباش یادآوری میکرده که اگه مامان بود این کار رو میکرد یا مامان این شلوارو میپوشوند و خلاصه این چیزا.

جمعه صبح هم که بیدار شده بوده تو خونه دنبالم گشته بود و بابا گفته بود که مامان سفره و شهر مشهده و اونم گفته بود ما تو شهر تهرانیم؟ بعدش هم با من تلفنی حرف زد و بعدم رفته بودن خونه مامان حبیبه و اونجا هم کلی پسر خوبی بوده و عصری هم که من برمیگشتم بابایی اومد دنبال من فرودگاه و رفتیم خونه مامان حبیبه. همین که زنگ زدیم صدای جیغ و خوشحالی یاشار تا کوچه اومد و رفتم بالا پرید بغلم و یه چند ثانیه ای بغلم بود و سوغاتیاش که به اتوبوس و یه هواپیما بود رو ازم گرفت و مشغول بازی شد، منم جای همه خالی حسابی زیارت کردم و خیلی سبک شدم. این اولین بار تو زندگی یاشار بود که یک شب رو بدون من گذروند.

 
چهارشنبه ٣٠ مهر هم پسر خاله های بابایی مهمونی گرفته بودن که یاشار موند پیش مامان حبیبه و من و بابایی تونستیم دوتایی بریم مهمونی.

این روزا یاشار به شدت مریض شده که تو پست آبان ماه امل مینویسم برای همین نتونستم زودتر بیام ولی فقط برای حفظ خاطرات سعی کردم کلیت مهر ماه رو اینجا حفظ کنم.

ایشالا همیشه همه بچه ها سلامت و شاد باشن. مراقب خودتون و دسته گلاتون باشین.

/ 0 نظر / 22 بازدید