سی و دو ماهگی یاشار

شب سه شنبه دوم دی اولین برف حسابی بالاخره بارید. ظرف چند دقیقه همه جا رو سفید کرد و ما هم کلی ذوق کردیم ولی متاسفانه بند اومد و صبح که بیدار شدیم و پرده ها رو زدیم کنار دیدیم هیچ خبری نیستخنثی

روز چهارشنبه سوم دی ماه هم نی نی خاله رومیسا به دنیا اومد یه پسر خوشگل به اسم کارن که چون راهشون خیلی دوره و تبریز هستن ما فقط عکسش رو دیدیم. خدا حفظت کنه کارن خوشگله خوش اومدی به دنیا. همون روز عصر هم بالاخره مامانی ماشینش رو بعد از ٢٠ روز تاخیر تحویل گرفت و دیگه از بی ماشینی نجات پیدا کرد. دست بابای مهربون درد نکنه. 

اما شب جمعه پنجم بالاخره بعد از مدتها خاله پانی و عمو نیما اومدن پیشمون و حسابی بهمون خوش گذشت. البته مطلع شدیم که کار مهاجرتشون درست شده و حدود یک ماه دیگه دارن میرن. از همین الان دلمون براشون تنگ میشه. 

عصر جمعه دوازدهم رفتیم شهر کتاب و یاشار حسابی برای خودش خرید کرد و از اونجا رفتیم رستوران کیدز لند که توصیه میکنم هیچوقت بچه هاتون رو اونجا نبرید. یاشار حسابی بازی کرد و بهش خوش گذشت ولی غذایی که خریده بودیم رو دست نزده گذاشتیم موند و فقط به یاشار سیب زمینی دادم که حتی اونم خیلی افتضاح بود ولی دیدم طفلک خیلی گرسنه شده و تا بتونم یه چیزی براش تهیه کنم ممکنه طول بکشه. 

یکشنبه چهاردهم عصر با زینب جون مامان امیر علی عزیزم و زهره جون مامان کیان عزیزم شهر بازی مجتمع کورش قرار داشتیم که بچه ها حسابی بازی کردن و تقریباً دو ساعت اونجا بودیم. جای همگی خالی خوش گذشت. 

اینم یاشار و امیر علی جون (متاسفانه عکس خوبی با کیان جون نداشتیم که بزارم. اینقدر که بچه ها شیظونی کردن)

دوشنبه پانزدهم دی ماه هم من با یاشار صبح رفتم خونه خاله متین که موهامو کوتاه کنم خاله هم نارگل رو مهد کودک نفرستاده بود و یاشار با نارگل کلی بازی کرد و خوش گذروند. 

اینم یاشارو نارگل خوشگله:

چهارشنبه هم خاله لیلا و خاله ساناز ناهار مهمونمون بودن که خاله گلایل هم تونست برنامه هاش رو تنظیم کنه و خودش رو به ما رسوند و باز هم یاشار با خاله ها کلی بازی کرد. 

پنجشنبه هجدهم تولد سه سالگی سوفیا خوشگله دختر خاله ونوس که دوست دوران دبستان مامانی هست، بود که با یاشار رفتیم و یاشار کلاً محو موسیقی و رقص نور بود و البته از همه بچه های اونجا هم کوچیکتر بود ولی بهش خوش گذشت و کلی جایزه گرفت. از اونجا هم رفت خونه مامان حبیبه چون مامانی و بابایی مهمون بودن و نمیتونستن یاشار رو با خودشون ببرن. ولی یاشار هم با مادر بزرگ و پدر بزرگ رفته بودن خونه خاله بابایی مهمونی که آخر شب ما هم به جمعشون پیوستیم.  

اینم یاشار و ارمیا (پسر خاله گیلدا تولد سوفیا):

شنبه ٢٧ و یکشنبه ٢٨ دی ماه مامانی صبح ها بیرون کار داشت که هر دو روز صبح رفتیم خونه مامان شهین و یاشار پیش مامان بزرگش موند تا مامان به کاراش برسه. 

اما از کارا و شیرین زبونیای جدیدش بگم:

*به بسم الله الرحمن الرحیم میگه اسم لای رحمان رحیم.

*این ماه یه خورده خوابش بهم ریخته بود و تقریباً هر روز برای بعد از ظهر نخوابیدن بهونه گیری میکرد. حتی شبها هم اکثراً برای خوابیدن مقاومت میکنه و چند بار به بهانه های مختلف بیدار میشه. 

*تصمیم دارم از سال آینده بزارمش مهد کودک ، واسه همین دنبال مهد خوب نزدیک خونمون میگردم. یه بار بهش گفتم میخوام ببرمت مهد و با بچه ها بازی کنی و خانوم مربی رو ببینی تا سه روز همش میگفت پس کی میریم مهد پیش خانوم مربی. 

*حافظه خیلی جالبی داره و همه چیز تو ذهنش میمونه و یهو سر جای درست از کلمه هایی که ما نمیدونیم از کجا شنیده استفاده میکنه. 

*از شیطنتش هم که هر چی بگم کم گفتم. هزار ماشالا خیلی شلوغ میکنه و مخصوصاً تمام اسباب بازی هاش همیشه روی زمین پخش و پلاست. 

*با باباش یا حتی با من رقابت میکنه و اصلاً نمیذاره که ما حتی یک ثانیه همدیگر رو بغل کنیم. 

*اصلاً نمیذاره ازش عکس بگیریم  تا میفهمه میخوام عکس بگیرم یا بلند میشه یا پشتش رو میکنه خلاصه اصلاً نمیذاره. 

*هنوز بعد از گذشت 2 -3 ماه یهو تا یادش میفته بهم میگه مامان چرا میری مشهد؟!

 *تا موبایل من میاد دستش شروع میکنه به عکس انداختن از در و دیوار و هزار ا عکس میگیره. اینم برای حسن ختام 2 تا سلفی که از خودش گرفته:

براتون روزای خیلی خیلی خوبی آرزو میکنم.

 

/ 0 نظر / 40 بازدید