بیست و هشت ماهگی یاشار

روز دوشنبه ٣ شهریور مامانی و علی جون رفتن سبزوار پیش عمو پیمان و هر وقت از اونجا مامانی زنگ میزد که با یاشار صحبت کنه یاشار میگفت گوشی رو بده میخوام با شیما صحبت کنم. مامانی اینا روز دهم هم برگشتن تهران. البته یه خبر خیلی خوب هم آوردن برامون و اون اینکه ریحان جون زن عموی یاشار بارداره و یاشار قراره یه دختر عمو یا یه پسر عموی کوچولوتر از خودش داشته باشه.


- روز جمعه هفتم هم با عمو ساسان و شایا رفتیم باغ پرندگان تهران که جای بسیار دیدنیی بود ولی خیلی شلوغ بود و گرم هم بود برای همین زیاد نموندیم و از اونجا رفتیم لواسان ناهار خوردیم.

همین که ناهارمون تموم شد به مامانی خبر دادن که دایی علی تو پینت بال خورده زمین و کتفش شکسته و آمبولانس داره میبردش بیمارستان. واسه همین هم بابایی سریع سوار ماشین شد و رفت پیش دایی و من یاشار هم با عمو ساسان برگشتیم خونه. خدا رو شکر کتف دایی نشکسته بود فقط در رفته بود که جا انداختن و عصری هم برگشتن خونه. 


از ١٢ شهریور هی میگفت پشتم میخارونه و من هی نگاه میکردم و چیزی نمیدیدم ولی یهو سیزدهم که رفته بودیم خونه مامانی دیدم تمام پشتش ریخته بیرون و قرمز شده خلاصه کلی ماست و خاکشیر دادیم خورد و فردا صبحش دیگه اثری ازش نبود نفهمیدم حساسیت بود یا چیزی زده بودش. 

از جمعه شب ١۴ شهریور هم دیگه شبها پوشکش نکردم. و دیگه موقع بیرون رفتن هم پوشک رو تعطیل کردیم. خداحافظ پوشک برای همیشه.


یکشنبه ١۶ شهریور که تولد امام رضا بود سالگرد ازدواج من و بابایی به سال قمری بود و تنها سه نفر یادشون بود. خاله گلایل و نسیم جون مامان ملودی عزیزم که با اس ام اس قشنگش مثل همیشه سورپریزم کرد و یادم انداخت چه دوستای حتی ندیده مهربونی دارم و علی جون پسر عموی یاشار. همون شب خاله گلایل دعوتمون کرده بود و یه جشن کوچولوی خودمونی برامون گرفت و کلی تو زحمت افتاد ولی حسابی بهمون خوش گذشت دستش درد نکنه. البته بازم یاشار و علی جون یه کم به پر و پای هم پیچیدن ولی کل داستان خیلی عالی بود.


پنجشنبه ٢٠ام همه جمع بودیم خونه مامانی که بازم یاشار هی گفت پشتم میخارونه نگاه کردم دیدم عین هفته پیش شده. در طول هفته هم یکی دوبار لکه های کوچیک قرمز دیده بودم رو پشتش دیگه نگران آلرژی شدم اون شب باز ماست و خاکشیر دادیم خورد و جمعه صبح بازم هیچی نبود ولی شنبه که بازم دیدم پشتش ریخته بیرون دست به کار شدم ، از کلینیک آلرژی تهران شروع کردم و تلفن مرکز طبی کودکان رو دادن و اونجا هم اولین وقت موجود رو واسه ٣١ شهریور از کلینیک آسم و آلرژی گرفتم.

روز 24 شهریور صبح که از خواب پاشدیم دیدم گردنم گرفته، گذاشتم به حساب اینکه شاید بد خوابیده باشم و خودش خوب میشه ولی تا عصر هی بد و بدتر شد و شب که بابایی اومد کلی ماساژداد و دوش آب جوش گرفتم اول یه کم بهتر شد ولی آخرای شب کلاًخشک شده بودم و هیچکدوم از دستام رو نمیتونستم تکون بدم و از درد فقط گریه میکردم و تلفنی از یکی از دوستای مامانم که دکتره یه قرص شل کننده عضلانی رو پرسیدم و بابایی طفلی رفت خرید و آورد یه کم بهتر شدم و خوابیدم ولی نزدیکای صبح دوباره از درد بیدار شدم. خلاصه سردردتون ندم آخرش این شد که 3 روز پشت سر هم روزی 4 تا آمپول زدم.

روز چهارشنبه 26 شهریور هم مامان شهین یکی از چشمهاش رو عمل آب مروارید کرد واسه همین هم از همون روز تا آخر شهریور رفتیم خونه اونا موندیم که کمک به مامان باشیم. چون نباید سرش رو زیاد خم میکرد و ما رفتیم اونجا که مامانی بتونه براشون آشپزی کنه و کاراشون رو انجام بده.

روز 30 شهریور هم آقا یاشار رو بردم سلمونی که اولش خیلی خوب نشست ولی آخراش یهو شروع کرد به گریه. بالاخره نفهمیدیم که با سلمونی مشکل داره یا نه؟ این بچه ها هر بار یه جورن.

عصر 31شهریور هم یاشار رو بردم دکتر که گفت شکر خدا هیچی نیست و یه کم پرهیز داد که تقریباً همش رو خودمون رعایت میکردیم و برای خارشش هم یه شربت داد. البته شکر خدا از اون روز به این طرف حتی یک بار هم بدنش بیرون نریخته و خارش هم نداشته.

اما از شیرین کاریهاش بخوام بگم:

به تلخ میگه تخل. از خودش فعل میسازه مثلاً میگه این لگو رو سازیدی مامان نتلن. ( ساختی) البته از آخرای ماه دیگه درست میگه نسترن.


اگه بخواد یه چیزی رو از اتاقش بیاره بیرون یا با خودش ببره جایی از قول اون وسیله حرف میزنه مثلاً میگه ماشین میخواد بیاد بیرون از اتاق یا این مداده میخواد بره تو دستشویی. 


به میخاره هم میگه میخارونه مثلاً مامان نتلن پام میخارونه بخارونش. 

به خصوصی میگه خوخوصی.

به جرثقیل میگه جرخلیل. خلاصه خیلی شیرین زبونی میکنه.و معمولاً سعی میکنه همه کلمات رو درست بگه. مثلاً دیگه سیب زمینی رو درست میگه و نمیگه بی بی زنی.

روزی صد مرتبه میاد میگه مامان من دوستت دارم  منم میگم منم خیلی دوستت دارم. یا میاد میگه مامان آی لاو یو و منم همیشه میگم آی لاو یو تو( I Love you too ) یه بار گفتم منم آی لاو یو بهم میگه نه تو باید بگی آی لاو یو تو.

نقاشی های خیلی قشنگی میکشه اینم یه نمونه اش


خیلی بیش از اندازه و گاهی بیش از حد تحمل من لج بازی میکنه و هر کاری میکنیم تا2 روز غر میزنه. مثلاً بعد از سلمونی رفتن تا همین الان روزی یه باراین داستان رو داریم که شروع میکنه به غر زدن که عمو نباید موهامو کوتاه کنی و این جور داستانا.

هر چی رو هر جا بشنوه ضبط میکنه و یه جای دیگه تحویلمون میده. نمیدونم کجا شنیده که یکی گفته آقاهه خیلی احمقه یهو میاد میگه مامان آقاهه خیلی اخمخه؟ واقعاً نمیدونم با این مورد چی کار باید بکنم.

خیلی حرف زدم. مرسی که بهمون سر میزنین. دوستتون داریم همیشه.

اینم عکس حسن ختام این پست:

/ 0 نظر / 56 بازدید