بیست و هفت ماهگی یاشار

پنجشنبه دوم مردادصبح داشتم ظرف میشستم که دیدم یاشار اومده میگه مامان دستم خودکاری شده دیدم انگشت انگشتر دست چپش رو بریده و حسابی هم خون اومده هنوزم فقط خدا میدونه چه جوری بریده و اونروز یاشار اولین چسب زخم زندگیش رو زد. 

 

- شنبه چهارم مرداد عصر بازم هوای خونه غیر قابل تحمل شده بود از پنجشنبه عصر دوباره همون یک دستگاه چیلری که از سه دستگاه کار میکرد هم از کار افتاده بود و توی خونه دم میکرد و اوضاع ناجور میشد. جمعه رو خونه مامان گذروندیم ولی شبش برگشتیم خونه و  شنبه عصر دیگه دیدم از گرما حالت تهوع بهم دست داده و چشمام سیاهی میره دوباره جمع کردم و طفلی بابایی هم خیلی سختش میشه که هی هر روز و شب خونه مامانم باشه ولی به خاطر ما اونم اومد و تادو شنبه صبح باز خونه مامان بودیم. البته ناگفته نماند که یکشنبه جوری گرم شد که حتی خونه مامان هم باید نزدیک فن کوئل مینشستیم تا احساس گرما نکنیم. قرار بود سه شنبه صبح زود با مامان شهین و خاله بهین و مامانی و ددی جون بریم سمت زنجان و از سه هفته قبل هتل رزرو کرده بودیم و مامان من اونجا کلی فامیل داره و ما هم هر روز ناهار و شام خونه یکی دعوت بودیم برای همین دوشنبه دیگه مجبور بودم بر گردم خونه که وسایل رو جمع و جور کنم. البته ناگفته نماند که چیلرها هم کامل درست شده بودن شکر خداو دیگه خونه گرم نبود. 

 

خلاصه صبح سه شنبه هفتم مرداد ساعت ۴:٣٠صبح همگی راه افتادیم به سوی زنجان ولی از انتهای اتوبان همت ترافیک قفل شد و ما هم هی ادامه دادیم که شاید جلوتر بهتر بشه ولی کلاً به طرز عجیبی ماشینها اصلاً حرکت نمیکردن. این شد که ما ساعت ٩:٣٠ یعنی بعد از ۵ ساعت تازه رسیدیم کرج توی این مدت فشار مامان شهین هم افتاده بود و حالت تهوع شدید هم داشت و رنگش شده بود عین گچ و من دیگه داشتم از ترس سکته میکردم و تا رسیدیم کرج مامانی و ددی جون و خاله بهین رو راهی کردیم سمت تهران و خودمون رفتیم بیمارستان و اونجا به مامان سرم زدن و حالش که بهتر شد ما هم برگشتیم خونه. حدود ١١:٣٠ بود که رسیدیم خونه و کل اون روز رو سه نفری فقط خوابیدیم. 

 این عکس مال همون صبحه که یاشار تو ماشین خوابش برده:

چهار شنبه هشتم رفتیم بازار موبایل و بابایی یه گوشی جدید خرید و از اونجا هم رفتیم برای یاشار کیف خریدیم و کفش و شورت. از وقتی کیف خرید تا چند روز حتی کیفش رو با خودش میاورد توی تخت و با اون میخوابید و خیلی دوستش داشت. عصر همون روز هم رفتیم خونه مامانی اینا و تا آخر شب یاشار حسابی آتیش سوزوند. از اون روز هر از چند گاهی یهو میاد و میگه مامان شهین حالش بد شد رفت بیلادستان دکتر امپول زد خوب شد . 

 

۵ شنبه نهم هم به خرید منزل و مرتب کاری و کارای عقب افتاده گذشت و عصر هم رفتیم شهر کتاب و مامانی واسه ۶ ماه آیندش کتاب خرید و کلی ذوق کرد. شب هم باز شام رو بیرون خوردیم.  این چند روز کلاً آشپزی نکردم و همش غذای بیرون خوردیم. 

 

جمعه دهم هم صبح رفتیم پیش مامان شهین که دیگه حالش کامل خوب شده بود و ناهار رو اونجا بودیم و عصرمامانی با همکارای قدیمیش قرار گذاشته بود که رفتیم و دور هم جمع شدیم و عصر جمعه خوبی شد. دست بابایی درد نکنه که تنهایی یاشار رو نگه داشت که من بتونم با دوستام وقت بگذرونم. بعدش هم یاشار رو بردیم پارک و از اونجا هم دوباره همگی برای شام جمع شدیم خونه مامانی جون. 

 یاشار و دوستای مامانی( اینجا با بابایی اومده بودن دنبال من):

شنبه یازدهم مرداد از صبح دیگه یاشار رو پوشک نکردم. ناگفته نماند که فقط تا ظهر  ۵ تا شورت عوض کردیم و هزار مرتبه خونه رو شستیم. روز دوم هم تقریباً به همین منوال گذشت. ولی روز سوم تقریباً اصلاً هیچ خرابکاریی نداشت و فقط مشکل این بود که میانگین هر ٧ دقیقه یه بار میگفت دستشویی دارم و هی باید میبردمش دستشویی رسماً هزار بار این کارو تکرار کردم. همون شب یعنی ١٣ مرداد آخر شب که داشتم جمع و جور میکردم که برم بخوابم یه لیوان بزرگ و سنگین افتاد روی استخوان روی پام. دردش جوری بود که برای چند ثانیه نفسم رفت وهمینطور ناخودآگاه اشکام میریخت. یاشار هم متاثر شده بود و اومد بوسم کرد که خوب شم و برای اولین بار بدون اینکه ازش بخوام خودش برام دعا کرد اینجوری: خدایا تو رو خوب کن. هنوزم که یادش میفتم دلم ضعف میره. خدایا شکرت که اینقده خوشبختم.

 

از روز چهارم همه چیز به حالت عادی برگشت و پسر دسته گلم دستشوییش رو اعلام میکرد و خیلی به ندرت اتفاق میفته که قبل از رسیدن به دستشویی خرابکاری پیش بیاد. 

 

روز پنجشنبه ١۶ مرداد سینا جون جشن فارغ التحصیلی گرفت و همگی خونه مامانی جمع شدیم. خیلی خوش گذشت. 

یاشار و پسر عموش (علی جون):

١٧ مرداد صبح ساعت ٣:٣٠ بابایی رفت به سمت تبریز و من و یاشار هم حدود ظهر رفتیم خونه مامان شهین و یاشاراونروز حسابی مامانش رو اذیت کرد اصلاً هرچی من میگفتم لجبازی ناجور میکرد. عصر هم با مامان شهین رفتیم خرید که اونجا دیگه لجبازی و اذیتش رو به اوج رسوند و منو تا سر حد دیوانگی عصیانی کرد یه نمونه اینکه عینک منو پرت کردو شکوند و منم اصلاً نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه و یه شامی بهش دادم و از شدت عصبانیت زود خوابم برد. شنبه هم که باز بابایی نبود دقیقاً به همین منوال گذشت یعنی یه بار صبح یه بار ظهر و یک بار هم شب اونقدر عصبانی کرد منو که فقط فریاد میکشیدم گفتم الان همسایه ها و نگهبان ساختمون میان بالا که ببینن چی شده. طوری که آخر سر مینشستم و گریه میکردم از اینی که نمیدونم باهاش چی کار کنم خودش هم ناراحت میشد و میومد میگفت دیگه اذیتت نمیکنم و حرفتو گوش میدم ولی بازم انگار نه انگار. دو روز خیلی خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم و طفلی بابایی هم که حال و روز منو فهمید شنبه شب که کارش تموم شد صبر نکرد صبح راه بیفته شبونه راه افتاد و برگشت خونه. 

 

٢١ مرداد هم داشتم اتاق یاشارو مرتب میکردم که یهو گفت من برم تو تخت خودم بخوابم؟ این شد که با هزار مدل بازی و تشویق یاشار دیگه کلاً تو اتاق خودش میخوابه. البته اول فقط شبها میخوابید و خواب بعد از ظهرش رو تخت من بود و چند شب اول هم هی اصرار داشت که من تو اتاق اون بخوابم. ولی بعدش یواش یواش بهتر شد و بعد از ظهرا هم میره تو اناق خودش میخوابه تا حالا فقط دو مرتبه شده که بیاد و پیش من بخوابه. 

 

- ٢۴ مرداد هم رفتیم کارتینگ آزادی آخه ارشیا میخواست بره و گفته بود اگه دوست داشته باشیم ما هم بریم خلاصه از اون روز که یاشار رانندگی ارشیا رو دیده همش غذاشو تقریباً خوب میخوره که زود بزرگ شه و بره کارتینگ. 

 یاشار و ارشیا:

- ٣٠ مرداد شب خاله گلایل اینا مهمونمون بودن که به ما ها حسابی خوش گذشت ولی یاشار و علی جون یه کم با هم کلنجار میرفتن و خوب بازی نکردن. 

 

٣١ مرداد و روز آخر مرداد هم بابایی ما رو برد شمشک و حسابی گشتیم و تو یه رستوران باغچه دار خوب تو جاده ناهار خوردیم و کلی استخون سبک کردیم و آرامش گرفتیم. طفلک بچه تو حیاط میدوید و بازی میکرد و قهقهه میزد و ما هم کیف میکردیم. اونقدر خوشحال بود که بهو مثلاً میگفت مان نسی چه درخت خوگلی یا اینکه من این درختو دوست دارم و از این حرفا دیگه کلی دلمون براش سوخت که محبوس شده تو یه آپارتمان. 

 همون روز یاشار در حال دوغ خوردن:

اما از پیشرفتاش بگم: 

حسابی شیطون شده حسابی و گاهی واقعاً کم میارم پیشش

نقاشی میکشه هنرمندانه. دایره رو خیلی قشنگ میکشه و آدم هم میکشه اینجوری که یه دایره میکشه بعد دو تا دایره کوچیکتر بالاش میکشه و اینا چشماشن و دو تا دایره کوچیک هم پایینش میکشه و اینا پاهاشن و هر طرف بدن هم به خط دراز میکشه جای دستاش. 

اینم هنرنماییش رودست مامانش:

خیلی دوست داره یاد بگیره و سوال زیاد میپرسه و هرکاری رو هم که بلد نباشه فوری میگه یادم بده. 

سمت راست و چپ رو کامل و بدون خطا یاد گرفته. 

حس استقلال طلبیش حسابی گل کرده و رسماً پدرمون در اومده. همه کارو میخواد خودش انجام بده و اگه کمکش کنیم مجبور میشیم از اول دوباره بزاریم خودش انجام بده. مثلاً اگه بغلش کنیم و سوار ماشینش کنیم اونقدر غر میزنه که دوباره پیاده اش کنیم و بزاریمش زمین که خودش سوار شه و از این دست که مثال زیاده. 

اینجا پسرم داره موزیک گوش میده:

حافظه اش هم خیلی خوب کار میکنه. اگه یه جا یه چیزی رو براش بگی و یک ماه هم هیچی در مورد اون واقعه نبینه و نشنوه و براش یاد آوری هم نشه بعد از یک ماه یه نکته از اون ماجرا رو بشنوه سریع توضیح میده که اینجوری بود. این برای من خیلی خیلی جالبه. 

خیلی هم شیرین زبونی میکنه حسابی با شیرین زبونیاش دلبری میکنه. 

خلاصه این ماه کلی برنامه های مهمی رو که تو ذهنم داشتم اجرا کردم هم از پوشک گرفتمش هم تو اتاق خودش میخوابه. ولی هنوز شبا پوشکش میکنم و نمیدونم کی بشه شب هم دیگه پوشک نبندم آخه هنوز واسه شب باز گذاشتن به نظرم کوچیکه. 

همتون رو به خدای مهربون میسپرم. روزای خوبی رو براتون آرزو میکنم.

/ 0 نظر / 75 بازدید