بیست و شش ماهگی یاشار

4 شنبه چهارم تیر ماه همگی برای دیدن مسابقه فوتبال بین ایران و بوسنی جمع شدیم خونه مامانی و ددی جون که متوجه شدیم صبح همون روز سیمکشی آشپزخونشون اتصالی کره بوده و آتیش گرفته و آتش نشانی اومده بود. خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاده بود و خسارت زیادی هم وارد نشده بود ولی خوب طفلیا مجبور شدن یه خونه تکونی اساسی انجام بدن . بازی هم با اون نتیجه حسابی خورد تو حالمون. این عکس مال همون شبه:

 

پنجشنبه 5 تیر هم شب منزل خاله گلایل دعوت داشتیم . آقایون رفتن استخر و یاشار هم که برای اولین بار بود میرفت استخر حسابی آب بازی و شنا کرده بودوبعد از اینکه اومد خونه یه کاسه سوپ خورد و یه کاسه برنج و یه عالمه حلوا و شیرینی و میوه. طفلی خیلی فعالیت کرده بود و حسابی گشنه شده بود.

ازشب هفتم تیر یعنی شب قبل از ماه رمضان دیگه موقع خواب بهش پستونک ندادم. اوایل یه کم غر میزد ولی حواسش رو پرت میکردم و سرش رو به چیزای دیگه گرم میکردم ولی کم کم عادت کرد. الان هم هنوز گاهی اگه تو تلویزیون یاجای دیگه ببینه میگه میخوام و منم میگم چون شما بزرگ شدی ما دیگه پستونک نداریم. خدا رو شکر اذیتم نکرد.

پنجشنبه 12 تیر ما افطاری داشتیم که ایشالا خدا قبول کنه، همه چیز به خوبی برگزار شد.

چهار شنبه 18 تیر بابایی رفت بندر عباس منم خیلی دلم میخواست برم ولی به خاطر گرمانشد و برای همین بابایی هم آخر شب برگشت و نوزدهم هم مامانی جون افطاری داشت و حسابی زحمت افتاده بود.

چهارشنبه 25 تیر هم یاشار وقت آرایشگاه داشت که چون دفعه قبلی خیلی بی قراری کرده بود بابایی هم طفلی با ما اومد و این دفعه یاشار بهتر بود و بعدش هم همونجا تو آتلیه چند تا عکس گرفتیم و از اونجا هم رفتیم خونه مامان شهین و عصر هم رفتیم خرید و بعد برگشتیم خونه. گرمای خونه به نظرم عجیب بود ولی فکر کردم چون زیاد بیرون بودیم گرما زده شدم و بدن خودمه که گرمه.خلاصه از شدت گرما تا صبح نتونستیم بخوابیم و من صبح پنجشنبه که رفته بودم پیاده روی وقتی برگشتم دیدم دم آسانسور چسبوندن که چیلرهامون از کار افتاده و برای ایجاد سرمایش ، مجتمع در وضعیت بحرانی قرار داره با اون گرمای اون روزای تهران. این شد که ما هم جمع و جور کردیم و رفتم خونه مامان شهین. همون شب یعنی 26 تیر رفتیم دریاچه چیتگر رو ببینیم که من تا حالا از نزدیک ندیده بودم. بسیار جای زیبایی بود ولی محیطش رو اصلاً دوست نداشتم ما خودمون تفاوت گردش و پارک و محل کمپ و پیک نیک رو اصلاً رعایت نمیکنیم. حیف جای به اون قشنگی چون مطمئنم که دیگه هرگز اونجا نخواهم رفت.مخصوصاً که آخر شب موتور سوار ها هم ریخته بودن دور دریاچه و هی تک چرخ میزدن و با ماشینها دعوا میکردن . از ترس داشتم میمردم همش زیر لب دعا میکردم که فقط زود تر از اون منطقه خارج شیم. اونجا اصلاً انگار تهران که نه اصلاً شهر نبود.

جمعه 27 تیر هم مامان شهین افطاری داشت که هم شب شهادت حضرت علی بود و هم شب سیزدهمین سالگرد فوت بابای من. خدا رفتگان همه رو بیامرزه و روحشون رو قرین آرامش کنه. آمین.

این 2 روزه رو که خونه مامانم بودم به خاطر افطاری سرم گرم بود و خیلی متوجه نشدم ولی کلی کار هم توی خونه داشتم واسه همین شنبه عصر برگشتم که هم کارامو انجام بدم و هم اینکه شب رو خونه بمونم ولیاونقدر گرم بود که بیشتر از یکساعت نتونستیم بمونیم و برگشتیم خونه مامان شهین.

دوشنبه 30 تیر عصر با مامان شهین و عمو ساسان و شایا رفتیم خونه خاله بهین. آخه تولدش بود و امسال اولین سالیه که شوهرش هم نیست و دخترش هم که ایران نیست. شام هم اونجا موندیم و کلی عکس قدیمی که خاله از بالای کمداش پیدا کرده بود رو دیدیم وکلی خوش گذشت.

از سه شنبه هم برگشتم خونه یکی از 3 تا چیلرهامون کار میکرد و هنوز گرم بود ولی سعی کردم تحمل کنم چون اونقدر خونه مامان یه گوشه ولو میشدم که خسته و کلافه میشدم و 3 کیلو هم اضافه وزن پیدا کردم.

اما یاشار فسقلی ما:

  • هر روز صبح واسه رفتن باباش گریه میکنه و همش میگه نرو سر کار
  • به ببخشید میگه بقشید
  • رنگها رو دیگه تقریباً کامل کامل بلده و حتی کرم و بنفش رو هم کامل تشخیص میده.
  • به دیگه میگه " گیده"
  • وقتی میخواد بگه مثلاً مامانی کیت کنت منو تیکه تیکه کن میگه: کیت کت منو کیته کیته کن.
  • هر صبح هم به من گیر میده مامانی آقایش ( آرایش ) کن.
  • هنوزم خیلی شیطونه و هنوز هم خیلی لج بازی میکنه. خدا بهم صبر بده

 

همتون رو خیلی دوست دارم . شرمنده که دیر به دیر میام. نی نی های گلتون رو ببوسین.

اینم واسه حسن ختام:

/ 0 نظر / 17 بازدید