هشت ماهگی نی نی

خوب از کجا شروع کنم:

اول اینکه این مدت که من نبودم شارژر لپتاپم خراب شده بود و نمیتونستم که بیام فقط گاهی از لپ تاپ بابایی و گاهی هم با موبایل سعی کردم که نطرات رو تایید کنم ولی خوب دلایل دیگه ای هم داشت ، مثل اینکه من و یاشار سرمای خیلی شدیدی خورده بودیم و این چند وقت که نبودم تقریباً 90% رو خونه مامان شهین بودیم، خدا سایه مامانم رو بالا سر ما حفظ کنه تو اون روزا با شلوغی بابایی اگه مامانم نبود نمیدونم واقعاً چی به سر من و یاشار میومد. سرما خوردگی من جوری بود که اصلاً تکون نمیتونستم بخورم و تمام استخوانهام به شدت درد میکرد طوری که منی که تحملم خیلی زیاده و اصلاً از درد شکایت نمیکنم هیچوقت ، از شدت درد گریه میکردم و تو این وضعیت یاشار هم تب کرده بود و سرما خورده بود ناجور. خوب برای تسریع کردن درمان سرما خوردگی هم باید استراحت کرد و با یک نی نی سرما خورده که خودش در حالت عادی هم خوب نمیخوابه میتونین درک کنین که چه به روزگار من گذشت.

 

 

اما این وسط یاشار جون مامان دندون هم در آورد. روز 24 دی اولین دندون خوشگلش اومد بیرون و کلی ما رو ذوق زده کرد ( دندون پایین سمت راست). هی انگشتم رو میدادم که گاز بگیره و از تیزی دندون کوچولوش کیف میکردم. دندون دوم ( پایین سمت چپ) هم روز 28 دی بالاخره تشریف فرما شدن. حالا این طفل معصوم سرما خورده و بی حال، بی قراری این دندونها هم بهش اضافه شده بود و زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا مامانی رو حسابی از پا بندازن.

میخواستم به مناسبت مرواریدهای پسرکم یه مهمونی کوچولو ترتیب بدم که متاسفانه به خاطر سرما خوردگی شدیدمون و بی قراری های آقا یاشار نشد و مامان شهین خودش برای گل پسری آش دندونی پخت. دستای نازنینت درد نکنه مامان جونم.

قبل از اینکه هنوز سرما بخوریم روز 22 دی بابایی یه افتتاحیه داشت تو شهربازی ستاره ها که ما هم همراهش رفتیم. یاشار اولین بار بود که میرفت شهربازی و چراغهای رنگارنگ و سر و صدای بچه ها حسابی براش جذاب بود طوری که اونقدر برای نخوابیدن مقاومت کرد که آخر سرپا تو بغل من خوابش برد. قربونش برم.

روز 29 دی هم پسر من هشت ماهگی رو تموم کرد و وارد ماه نهم زندگیش شد و ما هم روز سی ام با یه کیک کوچولو این مناسبت رو جشن گرفتیم. اینم عکسش:

با این که دوست ندارم تو وبلاگ یاشارم از خبرای بد بنویسم ولی یه اتفاق خیلی بد افتاد که اونم مزید بر علت شد که نتونم بیام اینجا و اون جدایی خاله ساناز بود. با اینکه ما روز 22 دی همه باهم رفته بودیم شهربازی و همه چی به نطر خوب بود ولی متاسفانه ظرف کمتر از 2 هفته این اتفاق خیلی ناراحت کننده افتاد و همه رو شوکه کرد و حسابی بهم ریخت. البته حتماً حکمتی داشته و خدای مهربون هیچوقت برای هیچ کدوم از بنده هاش بد نمیخواد ولی تا ما درکمون برسه خیلی راهه. اینجوری فعلاً اکیپ جمعه ها از هم پاشیده شد. ایشالا که دختر خاله گلم هم زود خوب بشه و تو بقیه زندگیش همیشه شاد و خوشبخت باشه.

تو این چند وقت دو مرتبه هم خاله راحیل و عمو کامیار و داداش بامداد اومدن پیشمون و کلی خوشحالمون کردن.

اما بگم از شیرین کاری های جدید پسرکم:

- شنبه سی دی ماه طبق معمول یاشار رو کنار خودم رو تخت خوابونده بودم و دورش هم کلی بالش چیده بودم، نصفه شب که پاشدم چکش کنم دیدم نیست دنبالش گشتم دیدم رفته رو زمین کنار پاتختی نشسته و داره اتاق رو تماشا میکنه، هنوز که هنوزه نفهمیدم چطوری رفته پایین که حتی یه نق کوچولو هم نزده.

- یه چند وقت بود که هی سر جاش نشسته و در جا بالا و پایین میرفت تا اینکه روز 5 بهمن بالاخره راه افتاد و با باسن خودش رو میکشه جلو قربونش برم من.

- دیگه تحت هیچ شرایطی تو بیداری نمیشه ناخن هاش رو گرفت. 

_ پسرکم یاد گرفته "سَر سَری" میکنه البته هر وقت دلش بخواد و مثلاً وقتی میخوای به یکی نشون بدی کلاً ضایعت میکنه و اصلاً‌انجام نمیده.

_ یه کار دیگه که یاد گرفته "بزن قدش" هست. تا میگم یاشار بزن قدش دست خوشگل کوچولوش رو میاره بالا و میزنه به دست من ولی خوب این رو هم جلوی دیگران یه خط درمیون انجام میده.

_ از بازی اتل متل توتوله خوشش میاد و تا میرسم به اونجا که هاچین و واچین حواسش رو جمع میکنه و با یه پاتو برچین کلی ذوق میکنه عشق مامان.

_ جدیداَ یاد گرفته تا خوابش میاد اگه بالش نزدیکش باشه سریع سرشو میزاره رو بالش و مثلاً لالا میکنه. با این کارش دل من و بابایی غش میره.

- موقع پوشک عوض کردن یا لباس عوض کردن آدم رو بیچاره میکنه اونقدر که میچرخه و میگرده و پوشکش رو میکشه و خلاصه اونقدر بازی میکنه تا خیالش راحت بشه حسابی مامانش رو خسته کرده.

- از غذا خوردنش بگم که تقریباً هیچی نمیخوره حتی درست شیر هم نمیخوره و این مریضی و دندون در آوردن هم باعث شد که طفلکم لاغر بشه و درست وزن نگیره. آخه اونقدر بیقراری کرد که 7 بهمن بردمش دکتر و اونجا فهمیدم که فقط 180 گرم تو ماه گذشته وزن اضافه کرده و خوب تحت هیچ شرایطی هم به هیچ عنوان شیر خشک نمیخوره که حداقل یه کمکی داشته باشه. فقط با کانال براعم و اونم فقط تیزرهای تبلیغاتی خود کانال که 3 ثانیه بین کارتونها پخش میشه میتونم 2 تا قاشق بکنم تو دهنش. یه مورد جالب دیگه اینه که اصلا زرده تخم مرغ دوست نداره برعکس مامان و باباش.

- تو خواب هم که همش میچرخه و میگرده و حتی بالش هم دیگه جلودارش نیست . میرم که چکش کنم میبینم که  اونقدر وول خورده که پاهاش از لبه تخت آویزونه.

- تو اون روزهایی که طفلکم یک نفس گریه میکرد؛ هیچکس رو قبول نمیکرد حتی گاهی بابایی رو. و فقط میخواست تو بغل من باشه و تا من بغلش میکردم سر کوچولوش رو میچسبوند به سینم و آروم میشد. البته ناگفته نماند که منم نباید مینشستم و فقط باید یاشار به بغل راه میرفتم! هنوزم گاهی میاد تو بغلم و سرش رو میچسبونه بهم و من کیف میکنم.

- امروز صبح هم بابایی گذاشته بودش رو زمین اتاق خودش که آقا یاشار به سبک خودش راه میره و خودشو میرسونه به کشوی دراورش و بازش میکنه و هرچی توش هست رو خالی میکنه. البته فعلاً فقط به کشو پایینیه قدش میرسه. صبحی یادم رفت از این صحنه دل انگیز عکس بگیرم.

- موهای دسته گلم هم حسابی بلند شده و دیگه باید یواش یواش اولین آرایشگاه عمرش رو هم تجربه کنه.

امشب بازم بابایی میره یزد و تا آخر هفته هم نمیاد و به احتمال زیاد ما هم فردا صبح راهی خونه مامان شهین خواهیم شد.

سعی میکنم بیام و به همتون سر بزنم و هر چی که عقب موندم رو بخونم.

اینم واسه حسن ختام:

 

/ 0 نظر / 102 بازدید