سی و یک ماهگی

روز شنبه اول آذر یاشار وقت آرایشگاه داشت که خیلی خوب با هم رفتیم و اولش هم خیلی آروم بود و با بچه ها بازی میکرد ولی آخرای اصلاح موهاش بازم یه کم گریه کرد. و باز هم طبق معمول تا چند روز بعدش هی میگفت اصلاً دوست ندارم عموی سلمونی موهامو کوتاه کنه. 

سه شنبه چهارم آذر شب تقریباً یکساعتی برقمون رفت و خدا میدونه که کل این یکساعت یاشار مدام میپرسید چرا برق رفته و خلاصه براش خیلی جالب بود و این اولین تجربه برق رفتن تو زندگیش بود. البته قبلاً هم برق رفته بود ولی تو روز واسه همین ندیده بود که ما چراغ اضطراری بیاریم و شمع روشن کنیم.

 

 شنبه هشتم آذر صبح داشتم آشپزی میکردم که یهو گاز قطع شد زنگ زدم از نگهبان پرسیدم و متوجه شدم که کلاً گاز مجتمع رو قطع کردن. باز هم ما مجبور شدیم شال و کلاه کنیم و رفتیم خونه مامان شهین چون هوا خیلی سرد بود و ترسیدم یاشار سرما بخوره. عصرش که بابایی اومد باهم برگشتیم خونه ولی هنوز گاز وصل نشده بود و خونه مثل بخچال بود واسه همین شب رفتیم خونه مامان حبیبه و اونجا خوابیدیم .نهم تولد حسین پدر بود که صبح همگی بهش تبریک گفتیم و ما با بابایی اومدیم بیرون و زنگ زدیم از نگهبان ساختمون پرسیدیم و فهمیدیم که هنوز وصل نشده برای همین دوباره ما برگشتیم خونه مامان شهین و بابا رفت سر کار. شب هم باز همونجا موندیم و دوشنبه دهم من و یاشار صبح برگشتیم خونه ولی فن کوئلمون باد ولرم میزد و خونه رو که دو روزه یخ زده بود گرم نمیکرد. ماهم عصر دوباره راه افتادیم خونه مامان شهین که شب یاشار سرما نخوره.

 یاشار در دفتر ددی جون:

هجدهم صبح زود بابا سامان رفتن اصفهان و ما هم رفتیم پیش مامان شهین و طبق روال همیشه که وسط هفته میریم اونجا خاله بهین و خاله ساناز هم اومدن و یاشار کلی بازی کرد و عصر هم با خاله درسا و دایی علی بر گشتیم خونه و بابا سامان هم ساعت ٢ صبح چهارشنبه نوزدهم آذر رسیدن خونه. 

پنجشنبه بیستم مثل هر هفته همگی جمع شدیم خونه مامان حبیبه و این بار برای بابا سامان و حسین پدر یه جشن تولد کوچولو گرفتیم. آخه تولد بابایی هم ٢١ آذر هستش. 

یاشار و باباش همون روز:

روز جمعه عصر هم رفتیم خونه مامان شهین و با دایی و درسا جون یه جشن کوچولوی دیگه ،هم واسه بابا هم واسه مامان شهین که همون روز تولدشون بود گرفتیم.

 اینم پشت موهای فسقلی که دیگه حسابی بلند شده:

روز ٢٧ آذر هم همه جمع شده بودیم خونه مامان شهین و پیشاپیش یلدا رو جشن گرفتیم و واسه دختر عمه مامان هم پیشاپیش تولد گرفتیم. جای همه خالی. تا فردا شبش هم اونجا موندیم.

 یاشار و شایا:

روز سی ام هم مامان حبیبه شله زرد پخته بودن و مامان شهین هم آش نذری جای همه خالی.

شبش هم که یلدای واقعی بود رفتیم پیش مامان حبیبه .

اما از کاراش اگه بخوام بگم:

*کلاً بیش از اندازه سوال میپرسه و همش میگه چرا اینجوری چرا اونجوری گاهی واقعاً کلافه میشیم. جدیداً جواب سوالها رو هم به ادامه سوال اضافه میکنه مثلا اینکه چرا دستمون رو میشوریم که تمیز بشه؟ یا چرا بابا دنده عقب میاد که پارک کنه؟ 

اینجا هم ماشیناش رو مرتب کرده:

*خیلی زیادی شیطون شده . به همه چی کار داره یعنی هزار بار با طرق مختلف ازش خواستیم که مثلاً وقتی با موبایل یا لپتاپ کار میکنیم دست نزنه و خراب کاری نکنه ولی انگار نمیتونه جلوی خودش رو بگیره.

اینجا یاشار با پازلش واسه خودش هندز فری درست کرده:

*گوش شیطون کر این چند وقت مواقعی که بیرون از خونه هستیم خیلی خوب باهامون کنار میاد و زیاد اذیت نمیکنه. مثلاً مدتها بود که من بدون بابایی که بتونه یاشار رو بغل کنه و کنترلش کنه خرید نمیرفتم ولی ماه گذشته چندین بار با یاشار دوتایی رفتیم خرید و خیلی پسر خوبی بود و اذیت نکرد. حتی یه بار تجریش هم رفتم و بغلش هم نکردم دستش رو داده بود بهم و راه میومد.

 *هر جا که قایم میشه چه پشت در یا پشت میز و یا مبل دستاشو میگیره جلوی چشماش. اینم یه نمونه:

خلاصه اینکه روزامون حسابی شلوغ پلوغه و سرگرمیم. امیدوارم شما و دسته گلاتون هم همیشه خوب و سلامت و شاد باشین.

 اینم واسه حسن ختام :

 

/ 0 نظر / 22 بازدید